وقتی که تونیستی هیچ چیز نمی تواند دردهای دلم را التیام دهد.(یه وقت پررو نشیها...تورونمیگم!)
یک آدامس شیک می ذاشت پای دندونش و هی باد می کرد....
خیلی اگه بهت لطف داشت؛ شاید یه دونه ای تعارف بهت می زد اونم زود پس میکشید تا مبادا برش داری.
ولی از وقتی آدامس خروس نشان ور افتاد،تازه فهمیدم ازش کم آوردم...آره کم آوردم ؛ چون هیچ آدامسی باب لبم نشد تا بتونم توش فوت کنم و بر خلاف اون توی صورتم نترکه.همین.
من اگه وزیر قبرستانها و گورستانهای ایران بودم؛ دستور می دادم سر قبر هر آدمی یک درخت سیب بکارن.اونوقت چرخه ی حیات هر کسی در دیگری تداوم داشت نه در مشتی سوسک و کرم و موجود مزخرف دیگه.
توضیح:
یه وقتی خودم یه جایی نوشته بودم:
مگسها موجودات نازنینی هستند که به یادمان می آورند"به شدت" فناپذیریم ..و سوسکها موجودات نازنینی هستند که به یادمان می آورند به زودی تجزیه می شویم...و کرمها موجودات منحصر به فردی هستند که نویدمان می دهند اگر آنقدر خوش شانس باشیم که توسط گورکنها دزدیده نشویم؛این اطمینان وجود دارد که از طریق آنها به چرخه ی حیات باز گردیم.(اینه دیگه...)
.
.
.
نه زیاد زیبا هستم نه زیاد زشت. شبیه آدمهای اولیه ام با چشمهایی نافذ، که در افقهای دور صحرا خیال خدا می بافند وخرناسهای خرسی همسایه، برایشان از هر لای لایی بهتر است؛ که از چنگالهای بریده اش نیزه ها می سازند و پیهش را به روشنایی میکشند. از نسل آدمهای اولیه ام که وقتی عاشق می شوند، بی آنکه پا روی غرور حیوانیشان بگذارند، زوزه میکشند و بر همنوع خویش می غرند؛ تا به ستایشش سر تعظیم فرود آورد برده وار.
از جنس آدمهای اولیه ام با نی لبکی برده وار.
آمده ام با کوله باری از کرمها و شپشها؛ وصله خورده با نخها و قلابها و لیفه های خرما و لنگه های بوناک جوراب اساطیر. آمده ام تا ذره ذره آب شوم در استحاله ی ماهت. روی ماهت؛ که ماهی های حوض های یخ بسته ماه های جمادی الآخر را به رقص در می آورد. شبیه همهمه هایی در پستوی روحم؛ در ایوان روحت ؛ بر بام خانه های هزار و سیصد و اندی دزد نقاب بر چهره. مانند راویان داستانهای کهن؛ که سرنوشت اشکانیان؛ بر نوک انگشتانشان قلم خوردگی ها را با نیشتر خرد پوشاند. حالا من...حالا من درست شبیه دقیانوس عشق تو ماتم ؛ که دانه دانه موهایت را شانه زده ام با خارشترهای روییده بر پلکهای چشمم ؛که اشکش شفای هزار درد صعب العلاج تو بود. و هندوانه . هندوانه هایی که زیر بغلت؛ و تو انگار همه را تاب آورده ای؛ در جبه ای که بوی عرق می دهد. بوی عرق از هجاهای بی وزن شعرت آویزان است و تو بیهوده می کوشی که غیر از قیر بتوانی با رنگ دیگری آمیزش کنی تا سیاه تر شود بختم. من فقط دو سه جرعه می خواستم از عشق؛ تا سیراب شوم...نه آنهمه نیشتر که با هزار نوشدارو هم درمان نشود زخمهایم ؛ و نه اینهمه درد که دردی کند روحم را در آسیاب تناقض...و نه حتی دستی؛ که بزدایدم از کرمها و شب پره ها و شپش ها . من خوره های روح خودم را می خواهم. همان جذام همیشگی را تا یادم برود که اصلا...اصلا روزی بر گونه ام لبی داشته ام برای حرف زدن و بوسیدن: نه برای آه کشیدن و لب گزیدن. و یادم برود که روزی چشمی داشته ام برای خماری و دلبری؛ نه برای ترسیدن از دوزخ و انزواگزیدن و در تنهایی اشک ریختن. من خوره های روح خودم را می خواهم؛ همان جذام همیشگی را تا یادم برود روزی زیبا بوده ام؛ و معشوق چوپانهای بیابانگرد دلت...نه اینقدر محو در ردای سیاه مرگ و در رویاهای نانجیبانه ی کورت؛ که دست هیچ چوپانی بهم نرسد مگر در جهنم خدایی با سرنوشتی زنانه؛ درست شبیه گیاهی که در دورترین نقطه ی ناشناخته ترین جای زمین روییده است؛ در آرزوی موهوم هلاک شدن و پوسیدن در سیرابی و هزارلا وشیردان بره های تازه چریده.
***
دندان می زنی بر روحم. درست شبیه سیب گاز زده ؛ هورا میکشم در دهانت و طعم بزاقت را با طعنه های شیرینی میامیزم که در خیالت اغواکننده اند. گاز می زنی نیم هستی ام را و پشت پابه عطشم؛ بعد از آنکه سیراب شدی با شیره زندگی ام؛ که برای تو سودایی بیشتر نبودم؛ اگرچه در ردای الهامی.
حالا عطش دانه هایم را برای روییدن؛ در دام دلم پوسانیده ام؛ همچون حوای سترونی که مانند سیبی نیم خورده؛ گناه نابخشودنی نیمه تمامی اش را به جرم اغواگری اندامی زنانه؛ تا ابد بر دوش می کشد.
***
راس یک ساعت حیله گر؛ مانده روی سکوی اعدام یک واژه ی تف مال. کاغذها را مچاله کرده ام توی دستهای خودم؛ و فرزندانم، و فرزندان فرزندانم، ودستهای تو؛ روی هم می شود جمعا هزار دست. هزاردستی قهقهه زننده بر اینهمه پوچی، که حلق خلق را بر خلق آتشین خودش گماشته بی عیب و نقص. انگار می خواهد قوام دهد این خمیر آلوده به جوهرهای گوگرد را با نام مرگ. حالا یکی یکی پیش می راند استخوانهای پیشاهنگ تنم را به سمت جوخه. شاید ناکامی دستانت را در نوازش زخمه های تار گیسویم مرهمی باشد. محرم نیست چشمهای بسته ام با چشمان تاری که می نواخت آرزوهای بی آبرو را در کاریز اشتهای زمانی که می گفتند از هزار و جهارصد و پانزده سال هم خواهد گذشت. حالا ابروها را یکی یکی بر میچینم و انگشتهایم را خم میکنم توی حلقم تا چیزی شبیه غیض را از دلم بیرون بیاورم و قی کنم توی صورت یک ساعت حیله گر؛ وامانده روی سکوی اعدام با یک واژه ی تف مال. دستم توی حلقم مانده تمام گلوله ها به سمتم شلیک می شوند؛ حتی قبل از آنکه رو به قبله گاه نگاهت؛ شهادتین را خوانده باشم.
صبح(راشین گوهرشاهی) بیست و سه آذر نود.
.
.
نمی دانم کار درستی هست یا نه؟ نمی دانم کار درستی بود یا نه؟ تازگی ها به خودم اجازه می دهم که کمی زندگی کنم. به حرف دلم گوش کنم. حرفهای دلم را بزنم و کارهایی را انجام دهم که هیچ؛ خوب و بدش را نمی دانم. نمی خواهم آدم بزدلی باشم. آدم بزدل در نظر من آنکسیست که خودش را، که احساسش را، که حرف دلش را، لابلای هزار حرف و کردار دیگر می پوشاند. که می ترسد "خودش" به نظر بیاید. که دلش می خواهد و دوست دارد در قالب آدم دیگری به نظر بیاید. آدم بزدل کسیست که وقتی یکی را دوست دارد؛ هرگز نتواند به او بگوید. به خاطر ترسش نتواند بگوید. به خاطر منفعت شخصیش. و این نهایت ترسویی و حقارت است.
این حقیقت دارد که در ظاهر، همیشه یک رنگی به نفع آدم نیست. اما در باطن یک جور دیگر است. آدم را آرام میکند. آدم شبیه دریا می شود. زلال، آبی و همیشه؛ بکر و دست نخورده؛ حتی با وجود میلیونها ماهی غیر هم شکل؛ یا خاطره هزاران نهنگ و کوسه و قایق و صیاد، در دلش.
.
.
یادم هست؛ اولین بازی های تابستانه ی من، در یک باغ انار و با یک شلنگ آب شروع شد. شاید سه سالی بیشتر نداشتم. ظهرهای تابستان، شیر آب را باز می کردم و در حالی که آب با آخرین قدرتش سر شلنگ را شبیه یک مار، پیچ و تاب می داد، آن را می گرفتم به سمت آسمان؛ تا باران درست کنم. زندگی چقدر ساده و زیباتر بود برایم؛ اگر می شد همچنان خداگونه قدرتمند بودم.
صبح(راشین گوهرشاهی)
امروز که از خانه زدم بیرون، برف سنگینی می بارید. شیشه های خودروی پارک شده زیر برف را دوبار با دستکشهای سیاهم پاک کردم و یخ زدم. باز تا نشستم برای رانندگی، شیشه ها پوشیده از برف شد. با چند بار لغزیدن و دنده عقب گرفتن و فرمان پیچاندن، بالاخره از پارک درآمدم و میم بیمار را و پسر سرماخورده ام را در خانه رها کردم و رفتم. درون خانه گرم بود و ظرف بخور پونه ی کوهی روی شعله ی اجاق گاز،برایشان قل قل می زد. صبحانه و ناهارشان آماده بود. هر دو خواب و بیدار بودند و بیمار. من باید می رفتم.
توی راه، کم کم از فضای برف زده درآمدم و به اتوبانی زدم که در آن اثری از بارش برف نبود. با آن ماشین برفی میان توده ی ماشینها، شبیه پاپانوئل شده بودم. با یک شال گردن کرم رنگ و سر آستینهای پشمی ژاکتم.
کمی باران می بارید در راه و به اداره که رسیدم، همان کمی باران هم قطع شد. وارد اتاقم شدم و با شکمی گرسنه، سیب سبزی را گاز زدم به جای صبحانه ام. کارها کند پیش می روند. کارهایم خیلی کند پیش می روند. زندگی انگار یک جایی ایستاده است. زمان برایم گویی جایی توقف کرده است. حتی بر خلاف انتظاری که از زنان سی و شش ساله می رود؛ هنوز پیر نشده ام. همه اش می ترسم. خیال میکنم روزی یک روز از همین روزهای نزدیک، پیری شبیه طوفانی به پا می خیزد و چهره و موهایم را دربرمیگیرد. از پیری می ترسم. از کوچکترین نشانه ی پیری می ترسم. هنوز هم آینه ها به من دلگرمی می دهند که می توانم خودم را؛ با همین شکل و شمایلی که هستم دوست بدارم. اما وقتی نگاه به دوستان هم سن و سال خودم می کنم و اثرات شکستگی یا چند موی سپید را در سر و صورتشان میبینم، می ترسم. می ترسم. از گریز پیاپی این روزها و شبها که شاید مرا هم به سمت پیری ببرند، می ترسم. من نمی خواهم پیر شوم. چطور می توانم فرار کنم؟نه...من هرگز...هرگز...هرگز....پیر نمی شوم؛ آخر به پسرهایم قول داده ام.من همیشه همانی هستم که بوده ام. جسم و روحم همیشه همانی هست که بوده است. خودم این را باور دارم. همه همین را می گویند درباره ام. من هرگز تغییر نمیکنم. مانند سرو. مانند راش. مانند بادهای ملایم. مانند بارانهای گذرا. مانند خاک. مانند زندگی. همه چیز در من دارای سیلانی پیوسته است. گذر زمان هرگز بر من تاثیری نخواهد گذاشت.هرگز هیچ چیز،کوچکترین تاثیری بر جسم و روحم نخواهد گذاشت. من محکم و استوارم. مانند کوه. مانند سنگ. مانند تمام پروانه ها که هرسال بهار یک شکل همیشگی را دارند. یک رفتار همیشگی را. گرچه همه می دانند؛ همه اینرا می دانند که پروانه های بهار امسال، پروانه های بهارهای گذشته نیستند.
خیلی چیزها را می شود به زبان آورد. می توانم به زبان بیاورم که دوستت دارم. می توانم با دوتا ناخن انگشتانم قبل از آنکه ترانه ای را در دوتارم گریه کنم؛ دوتا پا بسازم که روی سینه ات راه می روند تا قلقلکت دهند. می توانم با دو ناخن صورتی رنگم سپیدی گلویت را بفشارم تا کمی سرخ شود. می توانم به قهقهه ی خنده های کودکانه ات گوش دهم و ببوسمت...حتی وقتی در هجاهای حزین ترانه ی "نوایی" محو می شوم.
با اینهمه هیچوقت؛ هیچوقت آنقدر تو را نداشته ام که سیراب شوم. همیشه پرده ای بین ما بوده و هست. پرده ی ایهامی که نه تو معنایش را می دانی نه من. می گویی بیا با هم بازی کنیم. بازیهای من با تو و بازیهای تو با من، هرگز تمام شدنی نیستند. خیلی چیزها را نه تو فراموش می کنی نه من. فراموش نمی کنی که لک لک ها تو را از بهشت فقط به خاطر دل من، پایین نیاورده اند.
روزی بزرگ می شوی....بزرگتر...و بعد... "من" دوباره تنها می مانم...شبیه همیشه ام.
می گویی چه موهبت عظیمی؛ فقط با یک ضربه بین دو دست؛ یک مگس سرکه را کشتم ! و من که همچنان به ناله های باد و باران بیرون پنجره ی خیالی ام گوش میدهم می گویم ؛ آری! چه موهبت عظیمیست که مگسهای سرکه؛ درست در میان دستهای تو کشته شوند؛ دستهای کوچک تو؛ که به اندازه ی کافی گرمند. به اندازه ی کافی پاک، و به اندازه ی کافی دوست داشتنی. می گویی: ولی...ولی دستهای من خیلی وقت است که بزرگتر از دستهای تو شده اند. من دستهای چروکیده ام را نگاه میکنم که لای دستهای جوان و مردانه ی تو ، پیر و مردنی به نظر می رسند.
قی میکنی شیر بلعیده شده ات را روی پیشبند. دو دندان تازه درآورده ای. می خندی. کف می زنی و پر عقاب را که لای انگشتانم این سو و آن سو می رود نگاه میکنی .می گویی چه کارش کردی؟ آن عقاب نگون بخت را...که نخواست و نمی دانست که اگر بخواهد می تواند از بازوان تو فرارکند؟ می گویم شبیه توله ی گرگی شد که جلدم را درید. صورتم را پاره کرد و وقتی مگسهای سرکه به چشمهایم هجوم آوردند، شبیه یک کرکس شد و لاشه ام را بلعید. بعد درخت شد. سبزه شد. آب شد. چشمه شد...تو شدی و شبیه انعکاس زلال نگاهت؛ دوباره توی چشمهای چکاوک رقصید. میگویی بله یادم هست...من شدم آن عقاب طلایی که پرهایم را یک نفر چید و فراموش کرد؛ قبل از آنکه یادم برود پرواز؛ به خاطر می آورم که هنوز هم می توانم...می توانم...با پنجه هایم صورت صیادم را بدرم؛ شبیه تناسخی.
پر همچنان لابلای دو انگشتم می رقصید و تو نگاه می کردی و یادت می آمد که لک لکها؛ لک لکها به تو گفته بودند که مادرت از نسل عقابها بود و پدرت؛ از نسل صیادها و تو هم صیادی و هم عقاب. شبیه تناسخی.
صبح(راشین گوهرشاهی)پنجم دیماه نود
مطالب قدیمی تر »