وقتی قرار باشد پشت چراغ قرمز یک چهار راه بمانی، اگر قرار باشد از ثانیه ی صد و هفت تا ثانیه ی  صفر بشماری و طاقتش را نداری، یک  گوشه ی چشمت هم به عابر پیاده ی سبز رنگ داخل چراغ راهنما باشد؛ با آن کلاه شاپوی بانمک و قدمهای متفکرانه و سرشار از تانی اش. تو می توانی خیلی قشنگ ببینی که چقدر از راه رفتن همیشگی اش در یک چهارچوب منطقی مشکی، سرشار از نقطه های صفر و خاموش، خسته است. می توانی در ذهنت به او این آزادی را بدهی که در نود و هشت ثانیه ی باقیمانده، از چهارچوب مرموزش بیرون بزند و بتواند تا آخر خیابان بدود. در چهار راه بعدی، مطمئنا یکی از آن افرادی خواهد بود که کلاهش را برایت از سر برمی دارد و می گوید:" صبح عالی بخیر !" و تو لبخند زنان، پا را بر پدال گاز می فشاری و تند تر می روی.

عناوین روزنامه ی صبح را که می خوانی، خبر از شورش صفرهای روشن می دهد. نقاط بی رنگی که در چراغهای گاه خاموش و گاه روشن چهارراهها، جان می گیرند، سبز می شوند، فرمان "برو" می دهند و خوب می دانند تو جز این محدوده ی روبرو را که به فرمان آنها به امن می روی، در محدوده های دیگر هیچ جان پناهی نداری.

حالا اگرچه به جرم خاموشی در شهر، حتی بسیاری از  آن فرمانهای "برو" از صفحات تاریک و روشن چراغهای راهنما حذف شده است و ماشینها و آدمها به ضرب زور و فشار در هم می لولند،  هزار مرد مهربان اما خسته با  آن کلاه شاپوهای بانمک، در همه جای شهر ایستاده اند و به تو فرمان  رو به جلو می دهند... .

***

عزیز من، تو هیچ ذهنت را درگیر این خزعبلاتی که من می بافم نکن!

اینها را برای این به تو می گویم تا بدانی هر غیر ممکنی در دستهای گشاده ی تو، ممکن می شود...اینها را برای این می گویم که بدانی همیشه راهی برای رفتن رو به جلو، و آزادانه لولیدن بر صفحه ی پر خط و مرز قرمز این سرزمین، که از هیچ خطش نمی توان بدون دعا به سلامت گذشت، هست... .

اینکه حتی اگر تمام آدمهای دنیا به تو اخم کنند، با سردی نگاهت کنند و راهت را برای رفتن سد کنند، تو را از جمعهای خط خطی فرضیشان بیرون بگذارند، ولی باز چراغهای راهنمای بسیاری هست که سبز رنگند،که روشنند...که هرچند خسته و دل بریده از تمام دنیا اما بر چشمهای سرگردان تو مهرباننانه لبخند می زنند و با احترام، پای  تو را به پیش می رانند... .

این حرفهای کوتاه و بلند را که بر قد و قواره ی تو دوختم، حالا باید بروم در چهارچوب منطقی خودم...آن کلاه شاپوی کذایی را بر سر بگذارم، و منتظر مرد یا زن بعدی بایستم که ثانیه ی صد و چندم یک چراغ قرمز را، بایستد و  با لبخند آمیخته با  خستگی؛ رویای آزادی ام را نگاه کند.