اسمش آقای عبدی بود؛ معلم هندسه ی دوران دبیرستانمان را می گویم. مردی با مو و ریش پرپشت خرمایی رنگ با صورتی روشن و گرد که آدم را یاد مسیح مقدس می انداخت. سن کمی داشت. حداکثر بیست و هفت هشت سال یا سی سال. حائز رتبه اول المپیاد ریاضی کشور در زمان خودش که اجازه داشت هر رشته ای را که دوست دارد برای ادامه تحصیل انتخاب کند، اما او از بین آنهم رشته، فقط دبیری ریاضی را انتخاب کرده بود که بتواند تا آخر عمرش در مناطق محروم بچه های با استعداد درخشان را بازشناسد و آنها را در مسیر درست یادگیری قرار دهد. مدام ازین شهر محروم به آن شهرستان محروم ازین سو به آن سو. این بود سرنوشتی که آقای عبدی، بعد از دوران خدمتش در جنگ، برای خودش رقم زده بود.

خاطرات زیادی از جبهه برایمان تعریف می کرد. از اینکه با استفاده از هندسه و مثلثات و محاسبات ذهنی ریاضی، چقدر راحت می شود در جبهه هدف گیری کرد و مستقیما تانکها و یا تاسیسات نظامی دشمن را در ظرف کمتر از یک دقیقه منهدم کرد. اصرار داشت که ماهم محاسبات ذهنی هندسه و مثلثات را خوب یاد بگیریم حتی اگر لازم نباشد محض دختر بودنمان روزی در خط مقدم جبهه بجنگیم...ولی به گفته ی او،  خدارا چه دیدی زندگی است دیگر و مسوولیت زن بودن بسیار سخت تر است از تفنگ و مسلسل بر دوش گرفتن و به جبهه رفتن.

گویا مدت زیادی را در جبهه جنگیده بود و هنوز با وجود اتمام دوران جنگ، زمستان، کاپشن روسی دوران جنگش را می پوشید. کاپشنهایی به رنگ سبز که متعلق به رزمندگان بود و در بین مردم، به کاپشنهای روسی معروف بود. سبز خاکستری با یک لایه ی متحرک سبز چمنی پرزدار داخلی، که آنها را بهار پاییزه هم می کرد.

چقدر این دبیر اهورایی را دوست داشتم. برایم حکم پیامبری را داشت با لباسی سبز که قرار بود آیات الهی هندسه و مثلثات را در ذهن دخترانه و شیطان و سر به راه نشدنیمان تنزیل کند. دوازده شاگرد دوم دبیرستان در رشته ریاضی فیزیک بودیم. شر و شیطان. اولین دختران ریاضی فیزیک شهرستان کوچکمان که به لطف آقای عبدی، از همان ابتدا هندسه را با سخت ترین سوالات المپیادهای بین المللی اش آموخته بودیم. با نمره های سطح بالای نوزده و نیم بیست هندسه.

آنقدر با عشق و علاقه و مقدس درسش را می داد که آدم گمان می کرد در معبدی از نور نشسته است و ریاضی می خواند. دوساعت تمام، دو جلسه در هفته، تمام وجودمان تمرکز بود بر روی مسائل زیبای هندسه. هرگز چشم در چشم ما که دختران بالغ و رسیده  چهارده پانزده ساله محسوب می شدیم، نگاه نمی کرد. زمین را هم نگاه نمی کرد. جهت نگاهش همیشه جایی مابین ما و پنجره ها و  دیوارها، در گردش بود . آرام و دلنشین و مهربان حرف می زد. طوری که  آدم خیال می کرد از جایی شبیه هیچ کجا، به آدم وحی نازل می شود. همه مان دوستش داشتیم. مثل یک موبد مقدس.

اولین امتحان هندسه اش را که گرفت، خوب در خاطر دارم. کل امتحانمان هشت یا ده سوال هندسه بود که چهارساعت وقت داشتیم همه را کامل حل کنیم. قبل از امتحان، چند بار بهمان تذکر داده بود که از قید سوالهایی  که نمی توانیم بگذریم و در ابتدا سوالهای ساده را حل کنیم. داشت در مورد دوسوال آخر هم توضیحاتی را می داد که حوصله گوش دادنش را نداشتم. برگه ی امتحان پیش رویم بود و من هم مثل همیشه در هرکاری شیوه ی مخصوص به خودم را داشتم و  در یافتن راه حلها،  گوش به دستور هیچ دبیر و مشفقی نمی دادم. لذا بی آنکه توضیحات دبیر را گوش بدهم، نشستم و با این  اطمینان که صرف نظر از دو سوال، بقیه  سوالها را می توانم به خاطر ساده بودنشان در کمتر از یک ساعت پاسخ بدهم، نشستم و  می خواستم، دو سوال سخت آخر را همان اول که سرشار از انرژی و تمرکزم، حل کنم. برنامه ام این بود که امتحان هندسه ام را کمتر از بیست، نگیرم. و هیچ سوالی را حل نکرده یا ناقص باقی نگذارم.

با تمرکزی ثابت نشستم و دوسوال را عمیق و دقیق حل کردم. چشمم چیزی جز مساله ی روبرویم را نمی دید و گوشم هیچ صدایی جز صدای تا خوردن ورق را زیر دستم،  نمی شنید. انگار تمام وجودم کم کم با اندام مساله ام حل می شد. با هر مجهولی که به اثبات می رسید، یک قدم از خودم جلوتر رفته بودم و قدرتمندتر شده بودم. حل هر مساله یک صفحه ی تمام را پر کرده بود. مساله ی دوم با آن راه حل طولانی و حراص برانگیزش که عاقبت حل شد، از شدت ذوق از پشت میز امتحان برخاستم و در فضای کلاس داد زدم: بالاخره حلش کردم!

اما از بخت بد، سرم به گوشه ی پنجره ی باز بالای سرم خورد و در یک لحظه تمام دنیا دور سرم چرخید و سیاه شد و با صورت روی برگه ی امتحانی ام افتادم.

دبیر و مراقب جلسه هردو سریع خودشان را به میزم رساندند و وقتی از عدم بروز شکستگی در سرم اطمینان پیدا کردند، به گمان اینکه تمام سوالات برگه ام را پاسخ داده ام، خواستند برگه امتحانی را از دستم بگیرند. همچنان که از شدت سرگیجه نمی توانستم  خوب  حرف بزنم، گفتم: نه... هنوز نه آقای عبدی! من فقط دو تاسوال آخرو حل کردم! بقیه ش مونده! لطفا اجازه بدید تمومش کنم...

مراقب گفت: ولی وقت یه ربعه که تمومه

و من با کله ای داغ و چشمهایی از ترس تار شده پرسیدم: مگه ساعت چنده؟!

 نگاه به اطرافم کردم ؛ تنها دانش آموز  باقی مانده در کلاس من بودم و با اعلان ساعت دوازده و ربع توسط مراقب، فهمیدم که  چهارساعت تمام امتحان  را بی آنکه خودم بدانم، فقط  در تمرکز حل آن دو  مساله ی آخر سپری کرده ام! دو سوال هندسه ای که توسط هیچ یک از یازده دانش آموز دیگر حل نشده بود و جناب آقای عبدی، از سخت ترین المپیادهای بین المللی دانشجویان ریاضی، محض کشف استعدادهای ریاضی در بین دانش آموزانش، و بدون احتساب هیچ بارم نمره ای برایش در انتهای برگه ی ریاضی درج کرده بود تا اگر دانش آموزان زرنگش بعد از حل مسائل هندسه ی امتحان، که کنار هریک بارمی درج شده بود، وقت زیادتری آوردند، کمی هم بر روی آنها فکر کنند و بدانند که در آینده، قرارست با چنین مسائل صقیلی روبرو بشوند...آه از نهادم برامد و دربین احساس تعجب و حیرت جناب آقای عبدی و مراقب گرامی، برای حل مسائل اصلی امتحان، یک ساعت دیگر با شکم گرسنه بر روی برگه ی امتحانی ام ماندم!...

و اینگونه بود که استعداد ریاضی من در چهارده سالگی توسط دبیر اهورایی ام کشف شد و من همان سال به همت او صاحب رتبه اول المپیاد ریاضی منطقه شدم!

یادش بخیر...دقیقا بیست و اندی سال از آن تاریخ می گذرد و اکنون  من نمی دانم که آن آقای عبدی، دبیر ریاضی دبیرستان ، کجاست و چه می کند...اما همیشه و تقریبا هر روز، بهترین درس و یادگاری او را در ذهنم مرور می کنم:

او اغلب  تاکید می کرد که هر صبحمان را با  خواندن چهارده صلوات هدیه به چهارده معصوم آغازکنیم و با اینکار و در اثر حفظ ارتباط معنوی با  ائمه، پیوسته خود را در مسیر درست زندگی حفظ کنیم  تا همیشه شاد و موفق  و سعادتمند باشیم. او، راز موفقیت خود را در تمام عرصه های زندگی اش همین چهارده صلواتی می دانست که هر روز صبح، با عشق و خلوص به چهارده معصوم هدیه می داد و مطمئن بود آنها هدایای بیشماری در قبال آن صلواتهادر هر روز زندگی اش به او داده اند. 

استاد عبدی گرامی!

دانش آموز شما بیست و چهارسالست که تکلیف هر روزه تان را بی وقفه تکرار می کند...لطفا هرکجایی که هستید برایش دعا کنید تا آخر زندگی اش هرگز از راه درست نلغزد و   همچنان  شاگرد شایسته ای باقی بماند.  لطفا  برای همه ی شاگردانتان دعا کنید. دلم می خواهد روزی  انسانی شبیه شما بشوم: پاک...مهربان... الهی و خدمتگذار. آمین.

 

ویرایش نشده