نگاهم می افتد به گنجشک نر. خف کرده  می ایستد روی دیوارچه ی روبرویم و خرده نانهایی را که برایش پای پنجره ریخته ام، از نظر می گذراند. بعدش می خزد در لانه اش  زیر طاق ایوان. بعد گنجشک ماده از راه می رسد. پنج دقیقه ای او هم کنج دیوار، چشم می دوزد به چینه هایی که با حضور من، جرات  آمدن و خوردنش را ندارد. بعد می خزد زیر طاق ایوان. صدایش در میان صدای جیک جیکهای ظریف دیگر، گم می شود. باورم نمی شود در این سیاه زمستان، بعد ازین برف و باران، گنجشکها زادآوری کرده باشند و جوجه ها زنده مانده باشند...اما صدای جیک جیک ظریفی که از بیرون به گوش می رسد، تمام فرضیات طبیعی ام را باطل می کند. گنجشک نر، که قبل از گنجشک ماده از طاق ایوان بیرون خزیده است، همان کنج می نشیند و چشم می دوزد به دستهای من در این سوی پنجره، که بر روی واژه هایی که می نویسم، تکان می خورند. بعد حوصله اش سر می رود و همچنان خف کرده از سرما، سمت گنجشک ماده ای می رود که حالا از طاق بیرون آمده است. بعد هر دو باهم به دیگرسویی پرواز می کنند که در جهت دید من نیست. روحم را می برم در چشمهای گنجشکها. می خواهم کمی از زاویه ی دید آنها جهان را نگاه کنم؛ دنیا در برابر چشمهایم عجیب می شکفد! رنگ آفتاب در برابر چشمهایم  از طلا درخشان تر می شود. ذرات خاک زمین، ارزشمندتر از الماس. چه زیبایی بی حد و حصری دورو برم هست: آبی و پاکی آسمان، کش و قوس ابرها ..بوی عطر سروها...خرده های مقدس نان...بلورهای درخشان سنگها...

می آیم و می نشینم کنج دیوار. بالای طاق ایوان. به این سمت پنجره ای نگاه می کنم که روبرویش خرده نان ریخته است. زنی را می بینم در لباس سفید آزمایشگاه. پشت صفحه ی دستگاهی چهارگوش. که هی خیره می شود به من و بعد سر می برد به سمت دستگاه چهارگوش روشن، و با دستهایش به مکعبهای کوچک روبرویش ضربه می زند. در چشمهایش غم آرزویی هست. آرزوی پرواز. زن، از پشت دستگاه عجیبش بلند می شود. به سمت پنجره ای می آید که خرده های نان  پایش است. نگاهم می کند. قلبم می ریزد از ترس. پرواز می کنم و می روم می نشینم روی سیم. سیم تکان می خورد. جفتم می نشیند کنارم. نگاهم می کند با تعجب و چیزی می گوید. نمی دانم چرا زبانش را نمی فهمم. قالب گنجشکی ام را رها می کنم و دوباره آدم می شوم. بگذار گنجشکها بی دغدغه ی روح من، زندگی ساده شان را ادامه دهند. اگچه  وقتی برای لحظه ای می روی در کالبد گنجشکی و صاف و پاک و بهاری و کوچک می شوی، بعدش بزرگ شدن، آدم شدن، و جاگرفتن در قالب  انسانی که نمی تواند پرواز بکند، برایت سخت می شود. چه غم انگیزست که باید آدم باشم نه گنجشک...و زندگی را با اینهمه زیبایی و عشق و عظمت، دوباره از دور نگاه کنم!

گنجشک ماده بالاخره خطر می کند و به دنبال من، می آید و می نشیند پشت پنجره و خرده نانی را به نوک می برد. همزمان دلش آرام می شود و با جیک هایی بلند، جفتش را بر سر سفره ی بی ممانعتش دعوت می کند. گنجشک نر، با آن رنگ قهوه ای پررنگ سرش و دور چشمهایی سیاه،  می آید اما مانند گلوله ی پنبه ای خف کرده دوباره گوشه ی ایوان می نشیند و چیزی نمی خورد. گنجشک ماده چند دانه ای می چیند و بعد می خزد زیر طاق ایوان. داخل لانه اش. حالا دیگر هر دو گنجشک، از برابر چشمهایم محو شده اند. 

 

ویرایش نشده