هروقت غزلی را می نویسم، رو به شعرم می گویم: سلام به تو ای آخرین غزلم،...بعد با خودم می گویم: خداحافظ ای حس زیبای غزل سرایی. احساسی که آدم را درگیر بهشت رویاهایش می کند...و آدم با چشمان باز و درکی روشن می داند که حسی این زمینی نیست.

ترسم ازینست که مبادا این غزل، آخرین غزلی باشد که توان سرایشش را داشته ام...همیشه می ترسم ازینکه مبادا دیگر ذوقی در وجودم نجوشد و شعری بر زبانم جاری نشود...وقتی برای مدت زیادی توان غزلسرایی را از دست می دهم، احساس می کنم گوشه ای از خودم را گم کرده ام...گوشه ای از خودم جامانده است لای شعرهای نگفته، غزلهای نسروده.

اما بعد از یکی دوماه و یا چند ماه سکوت درونی، بی مقدمه بندی از شعری در ذهنم می درخشد و خودش را تکرار می کند. آنقدر تکرار می کند تا ناچار بشوم در جایی بنویسمش...و بعد یکی دو کلمه قافیه پشت سرش، در ذهنم شکل می گیرد و من مجاب می شوم به ادامه. بعد کارو بارم را می گذارم و تا شعرم تمام نشود، آرام نمی گیرم. معمولا یکی دوساعت بعد، شعری نپخته یا پخته پیش رویم هست که بدون هیچ ترس و تردیدی در قایق می نویسمش و بعد به خودم فرصت می دهم برای  اصلاحش به مرور.

دلم می خواهد نوشتنی هایم نظمی داشته باشند. برای همین هم در وبلاگ روزنوشتهایم شعری نمی نویسم و در وبلاگ شعرهایم هم متنی نخواهم نوشت. حتی وبلاگ شعرهای مدرن و کلاسیکم را از هم جدا کرده ام. ازینکه همه چیز در نوشته هایم درهم و برهم باشد دل خوشی ندارم. به گمانم هر وجه از شخصیت یک فرد باید به صورت مجزا در کفه ی توزین قرار بگیرد. اینکه آدم درهم و برهم باشد و همه چیزش را یکجا بخواهد بگنجاند، ارزش و اعتبار اندیشه هایی تفکیک شده را در هم ریخته است و به دیگران و به خودش اجازه ی درک سلسله وار مطالب را نمی دهد.  مادرم همیشه می گوید: هر چیز زندگی باید جای خودش را داشته  باشد. گمان کنم این صفتم را که هر شیء باید برای خودش کیفی مجزا و هر مطلبی تکلیفی مجزا داشته باشد ازآن عزیز رفته  به یادگار مانده است.

غرق شدن در چراغ سبز چهار راهی با ثانیه شمار معکوسش: 

به خودم قول داده ام که هر روز تکه ای از معجزه هایی را که در دنیای درون و بیرونم حس می کنم، جایی بنویسم. درک این معجزات، شور زندگی را در وجود آدم پر رنگ تر می کند. معجزه ی امروز، برای من، دیدن ساده و غرق شدن در  چراغ سبز در چهارراه خیابان بود. من در آنی از لحظه در چراغ سبز وسط چهار راه غرق شدم. حتما با خودت می گویی چه حرفها می زنی! مگر می شود آدم در یک چراغ سبز ساده در تقاطع یک بزرگراه غرق بشود؟! هه!

اما من  قدرت چشم برداشتن از آن چراغ  سبز را در آنی از واحد را نداشتم. لحظه ای با گامهایی بلند.

دیدن چراغ سبز چهارراه با آن ثانیه شمار معکوسش در هوای ابری چنان مرا در حس  خود فروبرده بود و در رنگ معطر خود شستشو می داد که گمان می کردم تمام چراغهای دنیا در آن واحد سبزند. اگرچه  شاید در نظرت  کمی خنده دار و عجیب است.

 اعتراف می کنم با اینکه انسانی هستم که ظاهرا مانند تمام تو در عصر نور و تکنولوژی به سر می برم، و راز چگونگی درخشندگی الکترونها را در چراغهای فلورسنس و نئون، سالهاست که از کتابهای درسی آموخته ام، اما هنوز همچون انسانهای هزار سال پیش در برابر عظمت نور  سرفرود می آورم. حتی شکوه نور چراغها و چراغ قوه ها وادارم می کند به خضوع . خضوع در برابر درخشندگی. گمان کنم این یک احساس فطری باشد. حسی که از درونم نشات می گیرد و دلیل معینی ندارد.

، نور از جنس خداست.  جایی که نور هست، آدم احساس تنهایی نمی کند.  هر جا که نوری را در چراغی محبوس می بینم، گمان می کنم که چشمی الهیست که از پنجره ی چراغی نگاهم می کند...که حواسش بهم هست...که دارد مدام مرا در امواج مقدسش غسل تعمید می دهد...چه حواسم بهش باشد، چه نباشد. مخصوصا اگر رنگ این نور سبز باشد.

با اینهمه نور سفید و شدید چراغها را دوست ندارم. مرا یاد چشمان خشمگین و جدی خدا می اندازند. انگار  این چشمهای خشمگین و جدی هی به آدم می گویند زود باش...تند باش...عجله کن...در تب و تاب باش...بی قرار و مضطرب باش...زمین و زمان را بهم بریز و بدو...

نورهای سفید، عاری از احساسند و در عین حال،  چشم آدم را می زنند و وجود آدم را مملو از سردی و اضطراب می کنند.

به همین دلیل، بر خلاف خیلیها برای فضای خانه، نور زرد کمرنگ آباژور را در فضایی نیمه تاریک، بیشتر دوست دارم. برای همین هم اغلب شبها در زمان رفع خستگی ام از نور شدید و سفید فضای عمومی خانه فرار می کنم و به اتاقی می روم که بتوانم در زیر نور ملایم زرد کمرنگ چراغی کوچکف غرق در فکر و خیال، یا درز پاره شده لباسی را سوزن بزنم،  یا چای دارچینم را بنوشم و یا اگر حال و هوایی مانده  باشد، کمی کتاب بخوانم و یا چشم بدوزم به صفحه ی کوچک گوشی همراهم و غرق در دنیای مجازی اینترنت بشوم. این کار آخر تا حدود زیادی حالم را از خودم بر هم می زند و باعث می شود حس خوبی نسبت به خودم نداشته باشم. گشتنم در فضای مجازی و اینترنت، همیشه با اندکی حس تنهایی   همراه است و باعث می شود آخرش یک دوکلمه ی ناقابل به خودم طعنه بزنم. اما معمولا این کمی کتاب خواندن، وقتم را بیشتر از همه فعالیتهای دیگر درگیر خودش می کند و هنوز سر تکان نداده می بینم، شب گذشته است و من توانسته ام برای ساعتی همان دختر خوبی باشم که مادرم  می گفت. هر شب تصمیم می گیرم که وقت کمتری را در نت و وقت بیشتری را با کتابهایم بگذرانم...هرچند این اعتیاد به هردو، چیزیست که هرگز نتوانسته ام تاثیرش را در زندگی واقعی ام ببینم...اینها هردو مشغله هایی هستند که آدم را برای ساعتی از زمان حال غافل می کنند و به او احساسات خوب یا بدی را حواله می کنند. اما هیچ تاثیری بر سایر اتفاقات زندگی آدم ندارند و وقتی که با این دو گذشته است، فقط وقتیست که گذشته است و هیچ ثمره مشخصی در بر نداشته . اما به هرحال، بدون کتاب نمی شود زندگی کرد. نمی شود روح را تغذیه کرد و اگر کتاب نباشد، بعد از مدتی احساس خلا و گرسنگی روح می کنم. و اگر نت نباشد، احساس گسیختگی از جمع متفکرین و آدمها...و به قول جبران خلیل جبران، مانند موجی می شوم که دیده نشده، در خود شکسته است. 

گاهی با خودم فکر می کنم، علی رغم پیشرفت تکنولوژی  و تغییر خاصیت نسلها، مانند خاصیت سنگهاف  انگار من همان دختر هزار سال پیش مانده ام! با همان سلایق کهن و آداب و رفتار کهن. هنوز هم در طول روز که اکثر آدمها از نور شدید خورشید فرار می کنند، من با تمام وجودم آفتاب را می بلعم و عاشقانه می پرستم، و در طول شبهای تاریک که دیگران با روشن کردن پررنگ ترین چراغها ، تاریکی شب را به سخره می گیرند، من عاشق این هستم که فضای خانه ام هم رنگ شب، و طبیعت بیرون، تاریک یا نیمه تاریک و در شعاع ملایمی شبیه مهتاب باشد و بدرخشد.

این یک تفاوت از هزاراست. نمی دانم! یا من دیوانه ام! یا این تمام  آدمها.

 

ویرایش نشده.