آری معجزه ای هست! همیشه امیدی هست که آدم را به خودش مشغول نگه دارد. حتی اگر هیچ کسی نباشد که صدایت را بشنود و یا بتوانی سکوت لحظه هایت را با او تقسیم کنی. اما همیشه یکی هست که از رگ گردن به تو نزدیک تر است. هر روز گوشه ای از چشم تو را به سوی زیبایی های عمیق تری می گشاید، طوری که بعد از اینهمه سال زندگی در یک وجب خاک وهم و آسمان دود اندود، باز احساس می کنی هیچ چیز این دنیا برایت تکراری نیست. هر پدیده ی کوچکی در برابر چشمت چنان می شکفد که انگار می توانی تمام انرژی زندگی را در آنی از لحظه ازو کسب کنی. مثل دیروز و امروز من!

بازی شهود معجزه ها را دارم ادامه می دهم. همان بازی قدیمی که از اول صبح، که چشمانت را می گشایی، خوب به همه جای زندگی ات سرک می کشی و دقت می کنی تا معجزه ی جدیدی را درک کنی و ببینی. همان بازی دوست داشتنی همیشگی ات با خدا که خوب می دانی هر روزت را برایت معجزه ای نو تدارک دیده و حالا این تنها ماموریت توست که چشم باز کنی و هر آنچه از معجزه را که در کوچکترین ابعاد زندگی ات پنهان و پیدا کرده ببینی.

معجزه ی دیروزت یافتنی شعفی تازه در رویدادی کهنه بود و معجزه ی امروزت هم معاشقه با خورشید. این حرفهاییست که با خودم می زنم. سی و هشت سال تمامست که هر روز خورشید را دیده ام. هفده سال تمامست که هر روز صبح، از سرویس اداره یا از ماشین شخصی ام، خورشید را نگاه کرده ام. اما تقدیر چنین بود که تنها در چنین روزی چشم خورشید چنان در برابر دیدگانم بشکوفد که تا دقایقی محو در معاشقه با او بشوم. اط شیشه ی جلوی خودرو، خورشید با فاصله ی چند صد سال نوری نگاهم می کرد. چنان عاشقانه زل زده بود به چشمانم که انگار خواهر خود را در دوردست کهکشان راه شیری، دیده  است. چشمش آنقدر مهربان بود که گمان می کردم با گرمی آفتابش دارد بر چهره ی نحیفم بوسه می زند.چشمش آنقدر روشتن بود که خیال کردم برایش چنان مهمان عزیزی هستم که دلش نمی خواهد تا هستم و زنده ام، چشم از صورت و اندامم بردارد و به راه خود برود...آفتاب طلایی اش آنچنان سراسیمه از لابلای ماشینها و خودروهای بزرگ و کوچک می گذشت و به سمتم سرازیر می شد که حس می کردم می خواهد مرا با تمام وجودش در آغوش آفتاب گونش بفشارد. برای لحظه ای  چشمانم در برابر چشمش سنگین شد ومانند کسی که گیج شده باشد به خلسه ی خواب فرو رفته بودم  که قطره ی زلالی از آب،  بر شیشه ی خودرو نشست و بر سردی آن غلطی زد و گرد شد. به قطره ی زلال آب نگاه کردم که با تمام کوچکی اش تمام و کمال، عظمت خورشید را در خود داشت. از میم که در ترافیک سنگین ساعت هشت صبح، در کنار دستم مشغول رانندگی بود، پرسیدم: چطور ممکنه یک قطره آب به این کوچیکی بتونه خورشید به این عظمت رو تمام و کمال در خودش داشته باشه؟!

میم که پس زمینه ی افکار مرا می خواند که قرارست مثل همیشه هر چیز طبیعی را به منشایی ماورایی نسبت بدهم، با لبخندی ناشی از کلافگی پاسخ داد: بر اساس قوانین فیزیک عزیز من! فقط قوانین فیزیک!

 و من خطاب به او و خودم، با صدای بلند فکر کردم:

قوانین فیزیک چیزی نیست جز زنجیره ای از معجزه های به هم پیوسته...معجزه های بیشماری که از شدت تکرار، طبیعی شده اند...اما  با اینهمه ، خاصیت معجزه بودنشان هرگز از دست نمی رود!

 

ویرایش نشده