از نوجوانی تا همین روزها که می بینی، خیلی از صبحها که از خانه به بیرون می زدم، به خیلی از زنهای خانه دار دورو برم، که در چهارچوب خانه های کوچک یا بزرگشان مانده اند، حسودی ام می شد. به آرامششان می اندیشیدم و به اینکه چطور از پشت شیشه های بخار زده خانه هایشان در روزهای سرد، رفت و آمد عابرین کوچه و خیابان را نگاه می کنند...برای عزیزانشان دستی تکان می دهند و با عشق، به صورتشان لبخند می زنند...بعد خیلی هایشان به نوای رادیو یا تلویزیون گوش می دهند، همزمان بقایای ریخت و پاشهای سفره ی صبحانه را جمع می کنند و مشغول شست و شو  و پخت و پز می شوند و یا بعد از راهی کردن بچه ها به مدرسه و همسر به محیط کار، دوباره چرت صبحگاهیشان را می زنند.

هنوز هم هر وقت صبحها، با شتاب به سمت محل کارم می رانم، و خانه های مکعبی حاشیه ی بزرگراهها را که می بینم، به هزاران زن خفته یا بیدار درونشان فکر میکنم که مانند هسته های پابرجای یک اتم، در خانه و گرد خویش می گردند و بقیه ی اعضای خاوناده که مانند الکترونهایی در فضاهای دور یا نزدیک خانه در گردشند، هر یک می دانند که زنی در خانه، قلبش برایشان می تپد و تمام روز را به آنها و دوست داشتن آنها می اندیشد.

و من هرچند در زندگی ام به دلیل عاطفه مندی بسیارم هرگز  زنی مرد صفت نبوده ام که تمایلی به ماندن و بودن و ابراز وجود در محیط بیرون از خانه داشته  باشم، ولیکن دشواریهای زندگی مرا پیوسته از رویای مادرانه زیستن باز داشت. بعد از ازدواج، همواره مجبور بوده ام بخش اعظمی از دشواریهای خانواده ی کوچکم را بر دوش کشم و مانند میلیونها زن دیگر، در آرزوی فراغت از رنج چگونه زیستن، و با تمام وجود زندگی و هستی ام را وقف مهر ورزیدن به پاره های وجود نمودن، باقی بمانم.

همیشه حتی اوقاتی را که به واسطه ی مرخصی های طولانی مدت دور از محوطه های شغلی ام بوده ام، اندیشه ی کمی و کاستی های خانه را داشته ام و دیده ام که گویا قسمت این است که اتم کوچک خانواده ی ما، پیوسته بی پروتون بماند...و ما هریک فقط نقش الکترونی سرگردان را داشته باشیم بر گرد پوچی یک خانه ی مکعبی کوچک و خفه، که هرگز به اندازه ی رویاهایمان بزرگ و زیبا نبوده است.

صبحها، به زنهای فارغ البالی که هر روز صبح، سرتاسر پارک را آرام می دوند، حسادت می کنم. دغدغه های زیبای آنها با من متفاوت است. آنها با تمام وجودشان مادرند و وقف یک زندگی ارام و بی دغدغه.

آنها سعی می کنند که شبیه گل زیبا باشند، شبیه خورشید درخشان، و شبیه کبکها خرامان. اما من، شده ام مانند یک چراغ جادو؛ پرت. دور افتاده و خاک آلود، پیش پای رهگذران دائمی یک شهر،  شعله ور اما در فروزانی یک روز روشن، میان آدمهایی که هیچ اعتقادی به علاءالدین قصه هایم...که نیست، که گم است، که نیامده و گویا هرگز نمی آید،  ندارند.

 

 

ویرایش نشده