امروز از آن روزهاست که دلم کمی شور می زند. مقوله ی شور زدن دل، چیزی نیست که با آن زیاد آشنا باشم و یا دوستش داشته باشم. حسی نیست که به داشتنش ببالم و یا دلم بخواهد آن را در بوق و کرنا کنم و به بقیه بگویم و یا در وجودم پنهانش کنم. به طور کل از شور زدن دل، از احساس خالی بودن درون، از احساس اضطراب و این حرفها بدم می آید. داشتن این چیزها برایم جالب و یا جذاب  نیست.

اما بر خلاف همیشه امروز باید بگویم چنین حس غریبی بی هیچ دلیلی در وجودم هست. انگار توی قلبم یک جاییش خالیست. شنیده ای که یکی می گوید: چرا توی دلم را خالی می کنی؟! دل من هم همین حالا چنین حس عجیبی دارد؛ بی هیچ دلیلی.

بی هیچ دلیلی هم که نه! حقیقتش اینست که دیشب خواب عجیبی دیدم. خوابی که دیدنش در همان حالت خواب هم باورم نمی شد و  از بس فکرم درگیرش بود، از حالت خواب، به حالت خواب و بیداری رسیدم و آنوقت، بختک به سراغم آمد و نفسم در گلویم قفل شد. یادم باشد دفعه ی دیگر، در خوابهایم لااقل به چونی و چرایی چیزهایی که می بینم فکر نکنم! اصلن این ضمیر خودآگاه غلط کرده که نمی خواهد حتی در طول خوابها دست از سر ضمیر ناخودآگاهم بردارد و هی پاپی اش می شود که در نهایت جنگ خونینی روی بدهد بین این و آن و درنهایت من بیچاره قلع و قمع شوم!

حالا این ذهن وحشی خودآگاه حتی در خوابهایم دست از شک و تردیدهایش بر نمی دارد! همین که ضمیر ناخودآگاه بیچاره ام می آید یک تصویر شسته رفته از خودم و یا خودش ارائه بدهد، این ذهن بیکار شبانه با آفتابه می پرد وسط تصاویر ذهنی اش و ازو می پرسد: نه! بگو ببینم چطور چنین چیزی ممکن است؟

عرضم به خدمت عزیزت که دیگر خوابهای بعضی از شبهای من، خواب که نیست! صحنه ی کارزار و جنگ تن به تن این ضمیر و آن ضمیر است! و در نهایت، بیدار شدن من در حالتیست که از ترس قالب تهی کرده ام! 

دیشب  داشتم در خواب می دیدم که پسرکوچکم را در اتاقی خوابانیده ام و حالا آمده ام در اتاق مجاور که رنگ نورش به زردی می زند و  روبروی آینه ایستاده ام  تا در حین دیدن تصویر خود ، از خودم عکس بگیرم. آنوقت دوربینم را به سمت آینه می گیرم و آن را به سمت تصویرم در آینه زوم می کنم که ناگهان می بینم بر خلاف واقعیت وجودی ام، که تنها یک نفر هستم و ایستاده در برابر یک آیینه تمام قد، در تصویر داخل آینه چهار نفرم. یکی خودم، دیگری یک پسر کوچک ناشناس در جلویم، پسر  خودم در پشت سرم که با دودستش بر شانه هایم تکیه زده و یک پیرمرد با لباس سفید و موها و ریشهای بلند سفید، پشت سر همه ی ما و تکیه داده به این جمع. از تعجب خشکم می زند! سرم را بر می گردانم و اطرافم را می بینم . هیچ کسی جز خودم وجود ندارد و پسر کوچکم در اتاق کناری خوابست. اما دوباره در آینه آنچه که من می بینم، تصویر همان جمع چهار نفره است.

درست در همین زمانست که ضمیر خودآگاهم دست به کار می شود! از خودش می پرسد آخر چطور چنین چیزی ممکن است و به خودش جوابهایی عجیب و غریب و ترسناک می دهد! ...و در نهایت چنان می شود که در خلسه ی خواب و بیداری وحشت آور حاصل از پاسخهای بی ربط او، به بختک دچار می شوم و با ترس از خواب می پرم!

شاید اگر ذهنم در خواب به خودش اجازه شک و تردید و آن پاسخهای عجیب را نمی داد و قدرت آن را داشت که هر چیز غیرواقعی را لااقل در خواب، همانگونه که هست بپذیرد، شبهای آرام تری داشتم. ضمیر ناخودآگاه آرامم با ذهن شلوغ و ناآرامم آبشان در یک کوزه نمی رود! شاید درد اینست!