اینکه باید به اسبها اعتماد کنم ؛ حتی اگر که شیهه کشان با موهای  آشفته به سمتم خیز برداشته اند، اینکه حتی دستم را حایل چشمهایم نکنم و رم کردنشان را به سمتم  نبینم...اینکه باید به آسمان اعتماد کنم؛ که صاعقه اش مرا در زیر تشعشع غریب خود نمی سوزاند، اینکه به  پنجه های باد اعتماد کنم که هیچ، روسری ام را به تمسخر بر نمی دارد، اینکه به کاغذ و بادبادک اعتماد کنم که در دستهای نامرئی باد، بیهوده در برابر چشمم به این سو و آن سو رقص بر نداشته اند، اینکه به پنجره اعتماد کنم و بگشایمش و  لحظه ای گونه ام را بر لبهای سرد و زمختش بگذارم، اینکه به سنگ و سیمان اعتماد کنم که اگرچه قرارست روزی گوشه ای از بنای مهجور گورم باشند؛ اما روزگاری جان پناه پروانه یا عقاب و یا ماهی  دریایی  بوده اند، اینکه هرروز بگذارم کبوتران مرده با چشمهای شیشه ایشان از روی میز اداره نگاهم بکنند، اینکه به سیاهی آهن ایمان بیاورم و به ضجه های گداخته اش در زیر ساتور آهنگر رباتیک، به  سختی و زمختی میز های چوبی که خواب جنگلهای پر درخت ببینند، اینکه به زیر پایم اعتماد کنم که همچنان سخت می ماند و نمی گذارد نا خواسته  در طبقات زیرین خودم دفن شوم، اینکه به قار قار کلاغ ایمان داشته باشم که حتما حرفی از میلیاردها سال پیش در گلویش مانده که اینچنین نخراشیده و از سر بغض حرف می زند!...اینکه به واژه هایی تر، ایمان بیاورم و بفهمم که هرچه بر زبان می آید و بر صفحه نگاشته می شود، بی آنکه من بدانم و بخواهم و بخوانم...همچنان بر صفحه ی هستی زیسته و بوده و شنیده شده و گذشته است....

همه را می دانم.

 

راشین گوهرشاهی