خیلی ساده؛ دلتنگ مادرم هستم. هنوز هم باورم نمی شود که او را، عطر تنش را، فرصت دیدن لبخندهای زیبایش را، برای همیشه از دست داده ام. اشکهایم که سخت منتظر لحظه ی ظهور بوده اند، حالا بی هیچ تردیدی فرومی چکند.

مادرم با تمام پیراهنهایش رفت. با رنگ آبی ملیح و صورتی کمرنگ لباسهایش. با موهای زیتونی و سیاهش. با لبخندهای در کنج سکوتش. با یاسین خواندنهای مکررش...و من چقدر کم فرصت یافته ام برایش سوگواری کنم. چقدر کم فرصت کرده بودم به آغوشش بکشم و بویش کنم. چقدر کم فرصت کرده بودم به حرفهایش گوش دهم و برایش دلسوزی کنم. حالا حاضرم به ازای هر روز بازگشتنش از آنسوی زندگی، هزار روز از زنده بودنم ام را به او بدهم.دلم می خواهد با سرعت نور به سمت مرگ بدوم تا شاید فرصت آغوشش دوباره نصیبم بشود. هنوز هم دلم برایش تنگ می شود و دلم می خواهد گوشه ای تنها بنشینم و غرق گریه شوم. روزها و ماههای بدون او برایم سنگین و سرد می گذرند. بین من و تمام دنیا یک خندق از نبودن او فاصله است. می خواهم از این خندق خالی عبور کنم اما نمی شود. اما بی او نمی شود.  لاجرم سرم را به کارهای دیگر گرم میکنم تا نبودنش شاید برای همیشه از یادم برود.