چند روزیست که از معجزه ها چیزی ننوشته ام. شاید با اتفاقی که افتاد، کمی ایمانم به حرفهای طبیعت که از هر گوشه ای رخنه می کند تا با من نیز همچون سایر اجزای وجودش در ارتباط باشد ، کمی ضعیف تر شده است. اما هرچه که هست، هرچه که باشد؛ لااقل حالا دیگر خوب می دانم که حتی مادر من هم در اختیار طبیعت است. حالا مادر من هم جزئی از طبیعت ساکتیست که زبان و گویشش و افکارش کمی با زبان و گویش و افکار ما فرق می کند. نمی دانم بعد از سه ماه، حالا چه بر سر جسد مادرم در زیر خاک آمد است...نمی دانم گوشتهای تنش طعمه ی کدام حشره و ها و حیوانات  شده است...نمی دانم در حفره های خاک آلوده ی استخوانهای مقدسش حالا کدام مورچه سکنا دارد؟!

اما دیگر تمام حشرات و تمام مورچه ها و تمام سوسکها هم در نظرم رگه هایی از تقدس دارند...

طبیعت، ذرات خودش را از تن مادرم پس گرفت.

 طبیعت هشیاری که هر روز، بی خیال...با صدای میناهایی که گاهی پشت پنجره ی اتاقم می نشینند، برایم آواز می خواند.

 طبیعت بی خیالی که با دستان سبز و نازک گیاهان کوچک و علفهای هرز، از بین خاکهای خشک گلدانهای ایوان خانه و لابلای موزاییکهای حیاط محل کار، سر بر می زند...

طبیعتی که  با رنگ سکوت سروهای روبرویم مدام در چشمهایم خیره می شود و تا زنده ام، مردمک چشمم را تسخیر می کند وآیینه ی خود می سازد.

طبیعتی که چند تکه از سنگهای چند صد میلیون ساله اش در دستان من، ساده و بی هیچ مقاومتی  بهم می خورند و صدا می کنند...

همین طبیعت، که ذره ذره وجودش را به اصرار در تنم  می افشرد، ذرات خودش  را از تن مادرم پس گرفت تا خودش مادرم بشود.

حالا اگر روح مادرم، تنها زمانی به دو چشم زیبا و اندامی دلربا محدود بود، حالا همان روح، انگار با تمام وسعت خویش   اندام طبیعت را در بر گرفته است. تمام طبیعتی که اکنون ذرات تن مادرم در اندامش می تپد. حالا هر چشمه ی آبی شده چشمهای مادرم...هر ساقه ی گیاهی شده دستان مادرم...و هر برج و بارویی شده کفشهایش...و هر پنجره ای شده لبهاش...

نمی دانم...ذرات تن مادر من، امسال، در رگ و ریشه ی کدام گیاه شکوفا خواهد شد. نمی دانم آخرین خیسی چشمان مادرم اکنون، در کدام رود دنیا جریان دارد...نمی دانم... لطافت دستهای مادرم را در این بهار پیش رو، از کدام برگ سبز ریشه دوانده در خاک سست وهم انگیز بخواهم...نمی دانم غبار تنش را ..در کدام باد شرقی طلب کنم...تنها می دانم که اگر روح مادرم  فقط متعلق به جسمی بود، که آن را در خود داشت، حالا جسم مادرم تمام زمین است و روحش  تمام این کره ی خاکی را در بر گرفته است. حالا روح مادرم را می توانم در سکنات تک تک جوجه های پرنده ای که متولد می شوند جستجو کنم...در برق چشم تمام قوهایی که عاشق می شوند...در فلسفه ی نگاه تمام مارها و مارمولکهایی که پنهان می شوند....در پیچیدگی ادوار تمام حشراتی که در سکنات خاک، می لولند....حالا، تمام طبیعت، با تمام نفسهایی که با برگها و ریه هایش می کشد، به اندازه ی روح مادرم برایم حرف دارد. 

حالا مادرم حرفهایش را با زبان فاخته ها می گوید...حالا مادرم لالایی هایش را برایم با زبان میناها می خواند...حالا مادرم لبخندهایش را به من با لبان پنجره می زند...حالا مادرم...در رگه های سبز گیاه تنفس می کند و با زردی و خشکی پاییز و سپیدی برف، به خواب می رود...حالا مادرم کم کم دارد از خواب رفته اش، با نفحات روح بخش اولین بهار پس از خودش، بیدار می شود....

هی! باد.. آرام تر! می خواهم صدای سلام مادرم را بشنوم...

 

 

ویرایش نسده