گآهی دلم نمی خواهد معجزه های هر روزه ام را بنویسم. گاهی دلیل سکوتم اینست. می ترسم بنویسم و آنهایی که می خوانند، خیال کنند که اینها همه اش توهم است. مثلا خیال کنند که این فقط یک توهم شیرینست وقتی که می گویم امروز، خرگوشی خاکی رنگ را دیدم که سعی داشت از تپه روبرویم  بالا برود یا بگویم این را که امروز، مینایی، از بین آنهمه پنجره ی باز و بسته ی اطرافم، فقط پنجره ی اتاق مرا انتخاب کرد برای نشستن و آواز خواندن در کنار جفتش، و وقتی من سرگرم کارهایم بودم، ناگهان از لای پنجره به درون اتاقم آمد و روی میز و کنار رایانه ام نشست و آنقدر این کار را ناگهانی انجام داد که  شدیدا جاخوردم وکتاب قطوری که می خواندم  از دستم به زمین  افتاد و مینای بیچاره ترسید و آنقدر دور اتاقم پر زد و خودش را به پنجره ها کوبید که دوباره از درزی توانست به بیرون بخزد...و آنوقت، انگار خجل از کار و فرارناگهانی خودش باشد، کمی دورتر از پنجره  نشست و آواز ساده ای را سرداد...من نمی دانم اسم این اتفاقات قشنگ را اگر معجزه نباشد، چه باید بگذارم؟ فرقی نمی کند کجا باشم...هر از چند سالی گاهی کبوتر...گاهی مینا گاهی گنجشک، از لای پنجره ی اتاقم به درون می خزد و درست روبرویم می نشیند و مرا  یا غرق بهت و حیرت می کند و یا می ترساند!

یا اینکه وقتی نگاه می کنم به ساعت شماته دار و کوکی زیبای طلایی کنار دستم و می خواهم کوک و تنظیمش کنم با تعجب و حیرت فراوان می بینم ساعت و دقیقه هایش با وجود چند روز خواب ماندنش، دقیقا همان ساعت و دقیقه ایست که الان هست و فقط باید کوکش کنم و نیازی به هیچ تنظیم ساعت و دقیقه ای نیست...

یا اینکه وقتی برای کوه رفتن، از ماشین پیاده می شوم، میان آنهمه آسفالت و سیمان و آهن، پروانه ی زیبای کوچکی را می بینم که کنار تیر آهنی بالک بالک می زند و آنقدر آسوده و بی ترس از من در جلوی راه می نشیند که خیلی راحت، می توانم دستم را نزدیکش بکنم و بعد، چابک پر می کشد و می رود و درست به انتهای پایان خط کوهپیمایی  که می رسم، این خط پایان را دوباره حضور پروانه ای برایم نقش می زند تا به من بگوید مسیر رفت و برگشت تو، قبل از خودت، توسط خردی برتر از تو انتخاب و ایجاد شده است و تو حتی اگر بخواهی جانش را نداری تا یک قدم دورتر از مسیری که باید در آن راهت را بپیمایی، حرکت کنی...

نمی دانم نام اینها را اگر نباید معجزه بگذارم، چه باید بگذارم! اینها معجزه هایی هستند که فقط گاهی- نه همیشه- اتفاق می افتند...هیچکدام از معجزات هر روزه ام که دل به آنها داده ام، تکراری و یا غیر قابل فهم یا تصور نبوده اند اما گمانم از شدت سادگی، هیچ آدمی اگر برای خودش روی بدهد آن را جدی نمی گیرد و یا  همه ی آدمها آنها را از یاد می برند...

من امروز  آمده ام تا اینجا بنویسم برای تو، برای تویی که خیال می کنی عاشق یک فرشته معصوم و بی آوازه ای هم هر روز، معجزه ای به زیبایی و شاید زیباتر  ازینها رخ می دهد... جهان تو آیینه ی ذهن  توست.  اما تو فرشته ی درون خویشتن را بر آنی که دوست تر می داری  برون فکنی کرده ای.

فقط گاهی خودت را ببین. فقط  گاهی معجزه های زندگی ات را ببین. فقط همین.

 

 

ویرایش نشده