هنوز هم اعتقاد دارم جای کسانی که از زندگی آدم بیرون می روند، برای همیشه در گوشه ی دل آدم خالی می ماند.

ما آدمها عادت نداریم یا نمی توانیم خیلی راحت از خاطرات خوب  یا سرشار از شادی و شیطنت، با آنانی که دوستشان داشته ایم، دل بکنیم. بیهوده سعی می کنیم فراموش کنیم...

که سر یا ذهنمان را با کارهایی که گمان می کنیم مهمتر به نظر می رسند، پر کنیم...که دیگران را جایگزین کنیم و دوست تر بداریم...اما نمی توانیم. باز هم گوشه ای از قلبمان خالی و سرد است. مانند یک پازل گم شده از تصویر هویتمان. آن پازل گم شده جایش با هیچ چیز دیگری در دنیا جز وجود خود آن تکه پر نخواهد شد.

آن پازل گم شده، در گوشه ای از خیال پرواز من، دقیقا به شکل پری در  دستهای توست. مشتت را گره نکن! بگذار پر راه خودش را برود...شاید باد آن را  در جایی دوباره به من برساند.