نگاهی به مینا کردم، او هم نگاهش به من بود. پنجره ام را بستم تا دیگر وارد اتاقم نشود. هی حالا سرک می کشد به چفت پنجره و از همان پشت یک نگاهش به منست و سکناتم را زیر نظر دارد. جفت بی خیالش اما همچنان دانه بر میچیند و پر می زند می رود و باز می آید. گمانم این میناانس دیرینه ای با آدمها دارد. پرنده های دیگر، سارها و کلاغها را می گویم: چینه های بزرگی را که پشت پنجره ام می گذارم، می دزدند و می برند و اگر پشت پنجره ام چینه ای نباشد، هیچ نمی آیند و سراغی هم ازین پنجره نمی گیرند: اما این مینا...این دو مینا چه پشت پنجره ام دانه باشد و چه نباشد، می آیند و ساعتها  می نشینند و سرگرمیشان هم سرک کشیدن به اتاق کار من  است. رسما رویشان به سمت پنجره است و من. انگار حالا تمام آن فضاهای بیرون و اتاقهای همجوار را شناخته اند و تنها جای نشناخته ی زمین که برایشان مانده این اتاق تاریک است و دختری با مقنعه ای روشن که گاهی گداری نگاهشان می کند و لبخندی می زند. بر خلاف کبوترها، از جایم هم که برمی خیزم، هیچ نمی ترسند. آه...حالا یادم می آید که این دو پرنده را قبلا جایی در خوابهایم دیده ام.  هر کس که وارد اتاقم می شود این دو مینا را پشت پنجره می بیند و با ذوق فریاد می زند: ا.....مینا.... و من سر تکان می دهم و می گویم:"بله! مینا!"

 اینها را می گویم؛ پرنده ها روح دارند. طبیعت با تمام اجزای ریز و درشت و جاندار و بی جانش روح هشیاری دارد و من هر قدم که به سمت نزدیکی  و درک شعور طبیعت بر می دارم، او هم با شک و تردید اما استوار...قدمی مردانه یا مادرانه به سمتم بر می دارد و "گه جلوه می نماید و گه پرده می کشد".

وقتی هشیاری طبیعت را با ادوارها و سکنات و عاشق پیشگیهای پر ناز و غمزه اش می بینم، احساس  غنی و بی نقص بودن و اتکا داشتن و محکم و استوار بودن می کنم. احساس می کنم از جایی بسیار بالاتر و برتر از خودم حمایت می شوم و خدایی مهربان مراقب احوالم هست خدایی که دوست دارد با زبان هر جاندار و بیجانی که در مسیر زندگی ام قرار می دهد، با من سخن بگوید و عشق بیکرانش را به وجود محدود من در هر لحظه از زندگی ام اثبات کند. با وجود چنین پنداری دوباره برمی گردم به زمان قرون وسطی که انسان، مرکز جهانست و نه جزئی ناقص و کوچک و بی مقدار از آن. انسان در مرکز توجه آفریدگارش قرار دارد؛ در هرجایی که باشد...در هر حالتی که باشد

. مینای روبرویم ادای دارکوبها را در می آورد و آوازی عجیب سر می دهد. برای اولین بارست که آواز یک پرنده را بی هیچ ترسی درست روبروی خودم می بینم. با اینکه مدتها پیش در خانه قناری و مرغ عشق داشته ام و فنچ و بلدرچین، اما خوب می دانم که برای نظاره ی آواز خواندن یک پرنده باید کمی دورتر ازو ایستاد. من یک قدم دیگر به طبیعت نزدیک تر شده ام. حالا در انتظار قدم بعدی او هستم. دوباره در قالب معجزه  ساده ای نظیر دیدن یک پر مواج که باد قرارست آن را در مسیر زندگی ام بیندازد. می خواهم دوباره پرواز کنم. با بال قناریها.

 

ویرایش نشده