امروز باران بارید. این را همه می دانند. اما چه توفیری می کند اگر من هم دلم بخواهد اینجا هزار بار دیگر بنویسم اینجا باران بارید. چیزی از دانش شما کم نمی شود؛ نه! اما به لذت وافر من چرا. باریدن باران را دوست دارم. بوسه های مجانی می زند از طرف من بر گونه ی آنهایی که دوستشان دارم.

جانم برایت بگوید که این طبیعت عجب موجود پرروی عاشقیست! بی آنکه تو عین خیالت باشد گونه هایت را با قطرات بارانش می بوسد...با وزش نسیمش  مینوازد و با چشم از هم گشاده ی آفتاب، آنقدر حریصانه نگاهت می کند که تو از شدت کلافه شدن می روی در کنج سایه ای پنهان می شوی. خب اینهمه عشق...عشق رایگان! در تعجبم که تو چرا و چطور نمی بینی و چگونه باز ندیده و نشنیده دم از تنهایی و بی کسی می زنی!

 نمی دانم چرا هیچ کس شعور و عاشقانه های طبیعت را جدی نمی گیرد! وقتی فقط محض خاطر من یا تو هزار و اندی قطره باران را فقط یا بر گونه های تو می فرستد یا بر گونه های من! همه چیز را چقدر ظالمانه به اتفاق نسبت می دهی معشوق من! یعنی می گویی فقط از سر اتفاق است که در گلدان ایوان تو بی آنکه دانه ای کاشته باشی سبزه ای و گلی می روید؟! دیگران را نمی دانم! اما تو با چنین طرز تفکری به عقیده  من؛ 

قطعا دیوانه ای!

 

 

ویرایش نشده