اولین ساعت شماته داری که دیدم متعلق به خانه ی مادر بزرگم بود. ساعتی کهنه بود بدون شیشه، که می شد با دستهایت عقربه هایش را تا آخر دنیا بگردانی. از پشت، دو زائده ی پاپیونی داشت برای کوک کردن ساعت و زمان زنگ خوردن. ساعت را که بر می داشتم، اول عقربه هایش را  با انگشتانم چند دور می چرخاندم و بعد، کوکش می کردم برای زنگ زدن. بی موقع که زنگ می زد، آدمهای خواب خانه از خواب می پریدند و آدمهای بیدارش، یکه می خوردند. این بازی را دوست داشتم و هربار که به خانه ی مادربزرگ می رفتیم، تکرارش می کردم تا اینکه فنر ساعت از جا کنده شد و دیگر، برای همیشه جای ساعت بر روی تاقچه خالی ماند. آنروزها، قد کوتاه من تازه کمی از تاقچه بالاتر زده بود آنقدر که بینی ام را به دیوار پای تاقچه می چسباندم، و با چشمهایم، دنیای کف تاقچه و پنجره اش را نگاه می کردم که  سرشار از بوی گچ و باران و جانماز و یادگاریهای کهنه و پرده ی آفتاب خورده بود.

بزرگتر که شدم، یکی از علاقه هایم ساخت ساعتی شنی زنگ دار(!) شد. دلم می خواست لحظه های طولانی را به جریان ماسه، در یک ساعت شنی خیره بمانم که فقط با نیروی جاذبه ی زمین کار می کند. محو در لحظات حرکت شن، می توانستم احساس کنم زمین با ظرافت نیروی جاذبه اش با من حرف می زند...در دل ثانیه ها درد دل می کند و خودش را ذره ذره در ظرف سکوتم می ریزد و بعد با یک زنگ آرام، از خواب لحظه ها،  بیدارم می کند..  

 اما هیچوقت موفق به ساختن چنین ساعتی نشدم. تا اینکه  روزی  پدرم  سر زده به اتاقم آمد و دورتا دور تختم و بر سرا روی میز، ملحقات ساعت شنی عجیب و غریبم را دید و دلش به حال دختر نوجوانش سوخت. او گمان می کرد که  غرورنو جوانی ام اجازه نداده که از او یک ساعت زنگ دار برای اتاقم بخواهم و برای همین هم سعی کرده ام از آن وسایل دور انداختی یک ساعت شنی زنگ دار بسازم. فردا عصرش، پدرم داخل اتاقم آمد  با یک ساعت کوکی سرخ رنگ که تقویم قشنگی هم داشت. کنجکاوی امانم نداد و  پشت ساعت کوکی جدیدم را باز کردم تا از رموز کارش سر دربیاورم ؛  سوزن ظریف طلایی اش شکست و ساعتم دیگر هرگز کار نکرد. ساعت کوکی زیبا ی بیچاره، فقط یک روز پیشم طاقت آورده بود و بعدش برای همیشه خوابید و هرگز معمای طرز کارش  برایم کشف نشد. البته به لطف قناری قهوه ای رنگ  و سینه طلایی اتاق، که به تازگی جفتش مرده بود، هرگز پیش نیامد که سحرگاهی را خواب بمانم و پدرم همچنان گمان داشت که ساعت نو، خوب به کارم آمده است. دانشگاه که قبول شدم، رسما دوره ی نوجوانی ام در زودهنگام هفده سالگی  به پایان رسیده بود و تمام معماهای زندگی ام از جمله آن ساعت شنی، با زباله ها به بیرون از خانه برده شد. بگذریم ازینکه قناری اتاقم هم بعد از رفتنم مرد و من دیگر به آن اتاق و آن ساعتهای مرده و زنده اش هیچ احساس تعلقی نداشتم.

بعد از آن، معمای ساعتها از زندگی ام بیرون رفت و نگاهم تنها منحصر شد به  یک ساعت مچی با دسته های  ظریف نقره ای رنگ، که مادرم وقت قبولی دانشگاهم خریده بود. با صفحه ی مشکی و عقربه های طلایی اش و دو خط ظریف طلایی در دو طرف دسته ی ظریف...و بعدها در اولین ماه رمضان تنهایی ام در خوابگاه، یک ساعت صورتی رنگ آلمانی هم به جمع دارایی های ناچیزم پیوست.

 ساعتهای کوکی و شماته دار سالها  همچون معمای زیبایی  جایشان را در پستوی خاطراتم حفظ کردند. از عالم باطریها و اشیای الکترونیکی خوشم نمی آمد و  به جای آن،   ساعت کوکی ها را دوست داشتم که با انرژی حیاتی چرخش یک دست، ساعتها کار می کنند و هیچ مشکلی و خواسته ای هم از دنیا ندارند. احساس می کردم هر ساعت کوک شده قسمتی از روح یک فرد را که با دستش کوک ساعت را می پیچاند در خود ذخیره می کند...انگار قسمتی از  روح ما هنگام پیچاندن کوک ساعت در آن  دمیده می شود...مانند آدمی که روح خدایش در او دمیده شده باشد.

هرجا که می رفتم با ولع ساعتهای شماته دار را نگاه می کردم و دلم می خواست جایی داشتم...دوباره اتاقی و دیواری مخصوص خودم که این بار، تمام فضای یکی از دیوارهایش را با ساعتهای کوکی و شماته دار پر کنم.  اما هرگز دیگرصاحب  یک اتاق همیشگی،و  یک دیوار همیشگی نبودم تا بتوانم ساعتهای شماته دار زیبا بخرم و دیوارش را با انواع و اقسام ساعتها پر کنم.

زندگی یک آدم همیشه موهبتی مشترک است. فدیه ایست که همیشه باید قسمتی از آنرا با دیگری تقسیم کنی؛ با یک خانواده...با یک همسر و یا با یک دوست. دیگر عصر ساعتهای کوکی زیباهم  به سر آمده است و برای پیداکردن آنها باید به کلکسیون های قدیمی سر بزنی. من اما از آنهمه آرزو، فقط برایم یک ساعت کوکی شماته دار طلایی مانده که پیچهایش گم شده است و عقربه هایش از تمام ساعتهای دیگر خانه جلوتر می دود... هنوز هم گاهی با حرارت دستم،  کوکش می کنم و در سکوت، دل می سپرم به گامهای استوار و بی وقفه ی  ثانیه هایش؛ صدای روح خودم .

نمی دانم چرا... هنوز هم اما زیباترین موسیقی دنیا برایم صدای تیک تاک ساعتهای کوکی و شماته دار است. صدای زیبایی که هنوز هم با آن گاهی  به خواب می روم، بیدار می شوم ، می اندیشم و زندگی می کنم.

ساعتهای کوکی، عروسکهای کوکی، زنگهای کوکی...همگی در نظرم نگاره ای از راز آفرینش موجودات دنیا به دست طبیعت هستند. همیشه خیال می کرده ام و خیال می کنم؛ خلقت یک سوسک یا یک پروانه یا یک آدم، هیچ فرقی با ساخته شدن یک ساعت کوکی  و به راه افتادنش با انرژی یک روح اندیشمند ندارد.