گاهی سودای نوشتن،  خونم را به  جوش می آورد... آنوقت دیگر نمی توانم گوش بدهم نواهای.. های موسیقیای رندی تو را که می کوبد  مشتهای آهنینش را با کوبش آهنگین یک دف، در مرزهای باقی ادراکم تا امتداد  قلمروی مالکیت خودش را  بر آوار عشق من، بی خودانه ترسیم کند.

گاهی دیگر نمی توانم ترسیم کنم کلام خودم را در سکنات قائم و منحنی کلماتی که ذهنم را می فشارند تا برون ریزی کنند خود را  در قالب  موجوداتی در ازدحام  خفقان زیستن  مانده .

گاهی می خواهم صبر کنم و نرویم ...همانطور که هسته ی لوبیای آب کشیده  صبر می کند و نمی روید و متورم می شود و نمی روید و باز ترک بر می دارد و نمی روید...آنوقت خاک به کالبد ترک خورده اش خیز برمی دارد و حمله می کند و او چاره ای نمی بیند جز برداشتن کوله بارش از خاک و جوانه ی سر را مابین دو لپه ی لوبیایی دست  فراگرفتن و خود را بالا کشیدن و کشیدن...تا به بالا برسد. 

گاهی در خودم توتیای تن یک غبار را می بینم که میل به مروارید شدن دارد در دل رنجهای من....اگرچه  من نمی توانم رنجهایم را بی آنکه با هسته فروخورم در معده هضم کنم...حالا دستم می رود برای نوشتن ضرباتی که انگار بر دف می زند تلللا تل للا...

چه بی خودانه نوشتن در ید طولای این هستی بی کرنش ادعای غریبیست و گمانم که نیست مگر  یک یاءس بر آمده از ذهن...

تنها می خواهم روحم را بنوازم و  تکرار کنم در مشق کلماتی که در خود تنیده می شوند و در ذهنم می رقصند... در مرز تهی شدن! رو به افول می رود هستی مهر گون جان من اما کلمات...اما کلمات...همواره در ردای جان آدمیست که زاده می شوند و اوج می گیرند...شاید اگر که آدمی عریان برین کره ی خاکی نروییده بود؛ کلمه ای هم نبود.

 

ویرایش نشده