دیگر برای نوشتن هیچ دلیلی نمی خواهم. نه حتی دیگر معجزه ای. گمان کنم هیچ دردی نداشته باشد اگر بگذارم شمیم کلماتی رها، روحم را تسخیر کنند و یا با تمام هیاهویشان آوار شوند بر سرم. هر کلمه ای سرنوشت خاص خودش را دارد. سرنوشتی تنها برای خود. تنها هنرم شاید این باشد که دلم بخواهد یا بتوانم مابین کلماتم پابرهنه راه بروم یا بدوم. کلماتی که هم از آن من هستند و هم نیستند. ماهیان شناور وپر شور و شعوری  در فضای لاهوت که هر نویسنده درد کشیده  و شاعری  توان صیدشان رادر قلاب ذهن و یا با تور نامرئی روحش دارد. تنها باید حواسم باشد که گاهی ماهی بازیگوش  حوض من، از درز و شکاف تور نامرئی روحم نگریزد؛  که آنوقت، اگر برای همیشه ماهی ام را از دست بدهم و یا ببینم در قالب کلامی،  بر دندان ماهیگیر دیگری که چون من با قلمش دریا می نیوشد و ماهی  می نویسد، صیدی دوباره شده،حسرتش بر دلم می ماند و آواز نخوانده اش بر لبم.

 من در حوض این کلمات تر، احساسم را  غسل تعمید داده ام ! از خون شراب گوارایشان نوشیده ام  و نان تن واژه ها را با انگشتهایم و نیمه ای از تن و جانم بلعیده ام! حالا در فقر انگشتان و تنم احساس خلا می کنم و  شاید چاره دیگری  جز نوشتن ندارم تا که در بین کلماتی که از حلقومم بیرون می تراوند، غبار انگشتانم هم بیرون بپرند و من مجددا بتوانم آن نیمه ی تن بلعیده شده ام را، در غالب جملات، دوباره زندگی کنم... زیرا به زعم من، کسی که تقریبا نیمی از خودش را با نان مقدس واژه ای بلعیده است، چاره ای جز قی کردن واژه ها و نوشتن، برای تسکین دردهایش ندارد!

 عزیز دلم! گمانم، راه نویسنده شدن آسانست! فقط کافیست که خوش اشتها باشی؛ آنقدر که از هرچیزی بتوانی مقدار بیشتری از آن را با تمام وجودت ببلعی؛ حتی انگشتهایت را.

نوشتن، هیچ توفیری با بلعیدن لحظات ندارد. سرنوشت یک نویسنده، شاید شبیه کرمهای کوچکیسیست که دلشان می خواهد تمام دنیا  را به مرور ببلعند، تا برای خود دو بال زیبا خلق کنند...اما دقیقا درست شبیه همان کرم، فقط زمانی  دوبال رویایی بر شانه های یک شاعر یا نویسنده جوانه می زند که به شهود ناتوان دیدن خود  در برابر این هستی ابدی دچار  شود و سیر و خسته  از  بلعیدنهای مکررش، شروع  کند به چمپاته زدن در خودش، و تنیدن یک حصار نامرئی مابین خود و تمام جهانی که مایوسانه دانسته و فهمیده؛ قدرت بلعیدنش را ندارد!