باید کمی با خودم حرف بزنم. با خودم روراست تر باشم و به این خود لعنتی بگویم؛ باور کن عزیز من! زندگی برای انجام برنامه هایش، هیچ نیازی به تو ندارد. هیچ نیازی به دل سوزاندن و ترحم و تلاش هر روزه  تو نیست. گمان کنم همان بهتر باشد که دست از کارهای بیهوده ات برداری و فقط نظاره گر باشی...شاید باید فقط نظاره گر باشی و خوب ببینی و  ازین خواب خوب کوتاه چند ده ساله ی پیش رو، کمال لذت را ببری. این یک واقعیت مبرهن است که هرجا تو دست از کارهای هر روزه ات می کشی، دیگران به خوبی از پس پر کردن جای خالی تو بر می آیند. با نبودن تو هیچ وقت، زمین به آسمان نمی رسد جزینکه شاید کمی طعم زندگی برای کودکانت تا مدتی تلخ تر شود.  جزین هیچ اتفاق دیگری نمی افتد. پس دست از تقلاهای بی خودانه ات بردار و فقط نظاره گر باش. لذت نگاه کردن تنها چیزیست که می تواند تو را به مبداء شعور و درک ازلی طبیعت متصل کند و جز آن چه که در اطرافت می بینی، جز آن افراد و چیزهایی که در هر لحظه از زندگی ات پیش روی تو قرار دارند و تو می توانی آنها را ببینی و لمس کنی، هیچ چیز دیگری واقعیت ندارد. کمی با واقعیت این زندگی آشتی کن . کمی دست از کار مدام بکش و فقط نگاه کن....فقط نگاه کن...فقط نگاه کن!

 

- چیزی نمی گذرد که خودم دست از سکوت بلاهت آمیزش بر می دارد و جوابم می دهد:

-چرا این حقیقت دارد که وقتی برای دومینای پنجره ی رویرویم دانه می ریزم، حالشان بهتر می شود! 

-چرا این حقیقت دارد که وقتی می توانم با اندک پولی به خانواده ی فقیری کمکی برسانم، حالشان بهتر می شود

-چرا این حقیقت دارد که وقتی می توانم تمام گریه ها و بد قلقی های فرزند کوچکم را تاب بیاورم و گاهی دستی بر سرش بکشم،حالش بهتر می شود...

- چرا این حقیقت دارد وقتی که می توانم چیزی بخوانم و چیزی بنویسم و بر دانسته های خود و دیگری افزوده باشم، حال خودم و دیگری بهتر می شود...

پس بگذار ادامه دهم...بگذار با سکوت ادامه دهم...زیرا اگر که لحظه ای دست از همین کارهای بیهوده ام  بردارم و جایی آرام و خاموش بنشینم، هیچ فرقی با یک مرده ندارم! بیا برای یک بار هم که شده هوش من و احساس تو یکی باشد و در هم بیامیزد. بیا قدری باهم ادامه دهیم؛ و من که تمام از جنس ذهن و تعقلم فقط کار  کنم؛ تو که تنها از جنس احساس و تفکری،  فقط تماشا کن!