گاهی در گلویم چیزی قفل می شود. حجم زمان در کرانه پنهان قلبم می ماسد و دستی مشت شده از درونم هی بر در و دیوار می کوبد و به سمت سقف شیشه ای خیز برمی دارد.

کودک که بودم آرزویم این بود روزی در سرزمین سبز  زیبایی خانه ای داشته باشم بر بلندای تپه ای که سقف و دیوارها و کف آن تماما از جنس شیشه باشد و تنها حصار بصری اش با دنیای بیرون، پرده هایی بلند...من یکی ازین خانه های شیشه ای را در دلم دارم و زندگی در آن اینچنینیست که تو می بینی؛ برای همه دیدنی اما دست نیافتنی. اما امروز، دلم دراین خانه ی شیشه ای طاقت نمی آورد و هی خودش را بر در و دیوار می کوبد. به این حال و روز که هست، می فهمم که سخت دلتنگت شده اما چه فایده که این دلتنگی علاجی جز ترکیدن بغض ندارد....

 

 

ویرایش نشده