مدت زیادیست که از زندگی، از هستی و خیلی چیزهای دیگر مرخصی گرفته ام. در گوشه دنج خانه ای و اداره ای، ساده می آیم و می روم و اوقاتم را در ادای وظایفم سپری می کنم و نه از کسی انتظاری دارم، و نه جز عریانی فکر و آرامش دل و جانم مشغله ی دیگری در سر می پرورم...زندگی ام روال ساده و آرام خود را با طعم گس تلخ یک تنهایی ژرف، ادامه می دهد و هر آنچه که دارد و یا ندارد را بی زیاده طلبی، محض رضای خدایش یکجا به روی دایره ی بخت می ریزد.

با اینحال، گاهی که این خلوت ساده ام  را می شکنم و از شدت تنهایی، برای رفع دلتنگیهایم به جمع آشنایانم قدم می گذارم، دلم به درد می آید و می لرزد وقتی که میفهمد  دنیای آدمهای دیگر، همه از جنس رقابت ها و تفاخرهاو برتری طلبی هاست...چه درد آورست برایم اندیشه به هر آنچیزی که بوی این ها را بدهد...آنوقت دلم می گیرد و جمع آشنایانم را هم رها میکنم و تنها و در سکوت، به سوی خودی می روم که ساده و بی غل و غش،تنها دغدغه اش خوب ماندن و خوبی کردن و آرام و شاد و راضی و خرسند ماندنست...بی هیچ رقابتی حتی و نه شکایتی.

 

. دلم برایت تنگ شده؛ ای تنها ماندن ساده و دردناک و سرشار...دلم برایت تنگ شده ای تنهایی زیبا...دلم برایت تنگ شده ای تنهایی سخاوتمند.. 

شاید تصمیم بگیرم دیگر بعد ازین  حتی در اجتماع آشنایانم پا نگذارم مگر اینکه  بین خودم و آنهادیواری از آیینه بالاببرم ، تا لااقل خیال کنم زمانی که به آنها از ته دل لبخند می زنم آنها هم به جای زهرخند رقابت آمیز، صمیمانه لبخند می زنند و هر وقت از شدت جریحه دار شدن احساسم اشک می ریزم، آنهاهم با من اشک میریزند و هیچکداممان هرگز نسبت به دردهای انسانی یکدیگر، بی تفاوت نیستیم؛ چراکه  هر نقاشی لا اقل به مدد قلمش یا کلماتش قدرت تغییر شکل و رنگ آمیزی صورت آدمها را ، آنگونه که خود می خواهد، و دوست دارد که باشند، دارد:

هی خانم! هی آقا! لطفا بایستید که می خواهم صورتتان را نقاشی کنم: با رنگ آیینه.

 

 

ویرایش نشده