نقاشی که نتواند نقاشی هایش را بکشد، لاجرم نقشهایش در صحنه زندگی اجرا می شوند!

نگاه که می کنم ، می بینم  انگار تمام زندگی ام ادامه یک نقاشیست؛ تمام خیالهایم، حرفهایم، تکه نوشتهایم، و برداشت هاو تصاویر ذهنی ام از آدمها و سرتاسر این زندگی...من همه چیز را آنگونه که خود خواسته ام نقاشی کرده ام.

همه ی حرفها و درد دلهایم  قسمتهای مبهمی از نقشهای ناکشیده ایست که هرگز به همت دستانم بر روی بوم نیامده اند...نقشهایی که در ذهنم بی اختیار، شکل گرفته اند و من هرگز انگیزه و تلاش کاملی برای به تصویر کشیدنشان بر پهنای بوم، نداشته ام. آنوقت این نقشهای ناکشیده به سطوح ذهنم آمده اند و در جبهه کلماتم متواری شده اند..

که آری فقط عشق می تواند تکانم دهد و وقتی که دیگر پای هیچ عشقی در میان نباشد، رویاهایم در تنگنای دلم می خشکند و در ستیز درونم قلع و قمع می شوند و آنوقت دیگر هیچ کجای این دنیا، امیدی به درخشش صبح نیست...