حس تشنج، حس وامانده ای از اضطراب و دل نگرانی، حس نا آشنا و  ناگواریست که اینروزها از دیدن وقایع دور و اطرافم دارم. فکر به انجام بایدها و اتفاق نبایدها، خواسته های نا عادلانه قوای برتر حاکم بر زندگی ام و تظلم و اجبار به ظلم پذیری قوای ضعیف تر، که خودم هم یکی از آنها هستم. قدرتهای برتری که علاوه بر تصمیمهای  ناعادلانه ای که در سر می پرورند، احساس تقدسی خیالی و منزه انگاری عقاید خرافی خویش را در سر دارند.

مانند همیشه، آنچه که این روزها بر صفحه می نویسم، نه ارتباطی به وقایع شغلی ام دارد و نه زندگی خصوصی ام. آن چیزی که مرا می رنجاند فراتر ازین هردو است و عمیق تر ازین هردو. حرفهایی که واضح گفتنش دردی از هیچ آدمی دوا نمی کند و تمام کثافتش در شکلی از تقدس مآبی نوعی تفکر سنتی و خرافی و عامیانه، در ذهن کودن فردیتهایی انسانی و درگیر نقصانی کور و فرو رفته در لجن خودکامگی افسار گسیخته، نهفته است.

چه بگویم...دغدغه های این زندگی کم نیستند. آنقدر که وقتی بعد از مدتی غرق شدن در انواع حوادث و چالشها مابین "خوبی" متهم به "بدی" و "بدی" تنزه یافته به ظاهر "خوبی"، می توانی به محیط کارت برگردی و در آرامش، و در ساعاتی، بی دغدغه های پریشان دنیای این و آن و این ور و آن ور، تنها به کار و وظیفه ای بیندیشی که توان انجام آن را داری، و اثری هرچند اندک اما مطلوب از خودت بر دنیای پیرامونت باقی بگذاری، خدارا شکر می کنی.

با چنین دردهای بی تاریخی تنها  دلخوشی و برگ برنده ی هر فرد جان به لب رسیده ای چون من،  شاید تنها داشتن شغلی در سکوت  باشد برای گذران زندگی، و سایه   همسر و فرزندانی صمیمی و همچنین خویشاوندان و  خواهرها و برادرهایی که همیشه بودنشان را در کنار خودت حس میکنی و تنها آنانند که با تلاش برای همیشه خوب بودنشان، می توانند گاهی طعم تلخ واقعیات اجتماعی را در مذاقت تغییر دهند و خوشایند تر کنند.

در پناه خدا باد زندگی ام و همسرم و خانواده ام و فرزندانم و خواهران و برادرانم...

و در پناه خدا باد زندگی  و خانواده و همسر هر فردی ازین مردم و خواهران و برادران هر اویی.

آمین.

 

ویرایش نشده