یکی بود و یکی نبود. همه   بودند اما از نوع نئاندرتال. یا انسانهای غار نشینی از نوع مردهای جنگجو و زنان پناه جو. انسانها از همان بدو خلقت، جز از سر نیاز گرد هم نمی آمدند و جز از پی رقابت در صدد دیدار هم نبودند. مرد نیزه می کشید به سوی مردان دیگر و زن چنگال می کشید بر صورت خویش از ترس مردن و یا رفتن شوهر. زندگی با زخمهای  رقت انگیزش ادامه داشت و مردان و زنان تشنه به خون خود و یکدیگر، نه توان پناهندگی به هم را داشتند و نه توان گریز از همدیگر را. 

گویا از سر همین استیصال بود که مردی یا زنی برای اولین بار، ناامید از پناه بردن به سایر انسانها و از شدت تنهایی و واماندگی به سنگها پناه برد. اولین پرستندگان زمین شاید زنها بودند که برای محافظت خویش و فرزندانشان از شرارت سایر انسانها و حیوانات درنده، به غارها پناه بردند. آنها آغوش گرم بی منتی را می خواستند که پیوسته در تملکشان باشد و هرگز از شنیدن و خواستنشان، دلزده نشود. آنها در بطن وحشی خویش  چنین معشوق بی درد سر و پاینده و بی کینه ای را جویا شدند. گروهی از هردو جنس، از همان ابتدا با چنین احتیاجی آتش گرم را پرستیدند. اما آتش گرم، حتی در هنگامه ی رقص و پایکوبی؛ تن و دستان سردشان را می سوزانید و هیچ آغوشی جز حدت گرما و سوزش، برای جان پناه و عطش و صل نداشت. آتش عمر ابدی نداشت و برای حفظش می بایست هیزم فراوان گرد می آورد...پس پرستشش شاید به مذاق خیلی ها که خواستار لمس و درک حسی و هم آغوشی با معشوقی بی منت و آرام و همیشگی بودند، خوش نیامد. ازین رو بود که انسان تکامل نیافته و درد تنهایی کشیده، خواست از شر مانند خودش،غیر از آتشی که می سوزانید،  به دیگری پناه ببرد که مانند خودش باشد و نباشد و بی نیزه زخم زننده و بی زبان گزنده و با آغوشی همیشه باز و خواهنده. شاید ازین رو بود که اولین انسان، بتی را از شمایل انسان بر پیکر سنگ تراشید. تا به جای انسانهای درنده به یکدیگر، به مانندی نامانند خود پناه ببرد از شر دیگران؛ از شر تنهایی خود. از شر انسان...

و گمان کنم؛  اولین بت پرست، تنها هدفش از تراشیدن بت جز این نبود که در آغوش  آرامش و سکون آن دمی بیارامد و کمی بی دغدغه ی سوء ظن و خشم و بدخواهی دیگران، با او درد دل بکند، و یا یاری ساخته باشد از جنس سنگ برای خودش که هم شبیه خودش باشد در استواری و صبوری، و هم در ناآرامی و ضعف، شبیه خودش نباشد...اما به مرور ایام، این موانست و مجالست با سنگها به راز و نیاز با آنها و دعا و ثنا و ستایش و پرستش بدل شد. و چنین بود که فقها گمان کردند که انسان راه را به خطارفته است و بت پرست شده است. آنوقت رسولان آسمانی آمدند تا به آدم بگویند خر تر از آنی تا خودت بتوانی برای خودت خدایی خلق کنی! برو بنشین و زندگی ات را بکن و وظیفه ی خدایی را از گردن سنگها ساقط کن! و این چنین بود که انسان با درک ضعف خویش و بی ایمانی به سنگها، خیال کرد که موحد شده است.

حالا این انسان موحد، دوباره از جامعه  انسانهایی که به روی هم از پشت سر خنچر قهر می زنند، خسته است. حالا این انسان موحد، اگرچه اعتقاد به خدا دارد اما بازهم دلش می خواهد ازشر خودش و همنوعانش، به آغوش همدمی شبیه و ناشبیه به خودش پناه ببرد: به همدمی که در صبوری و استواری شبیه کوه باشد و در ناآرامی و دل نگرانی و ضعف، نا شبیه به او. آیا این انسان موحد، در چنین شرایطی و در بطن عصر تمدن، "باز" چاره ای جز پناه بردن به غار تنهایی و درد دل با سنگها دارد؟!

گمانم این چرخه ی پناهندگی به سنگها و تراشیدن بتها برای پناه جویی و همدمی  به زعم  پرستش آنها، می باید از نو آغاز  شود... چه در عصری که آدمها آغوش مهرگستر ماندگاری برای یکدیگر ندارند، انسان چاره ای ندارد جز اینکه نه خدایش را ؛ بلکه  احساس خودش را و "اخلاق" و "انسانیت" را ؛   از سنگ بتراشد!

 

راشین گوهرشاهی

ویرایش نشده