سهم من از دیدن پرچین کاجها...از بودن با میناها...از آسمان و شنیدن آوای پرنده ها... گم می شود. کم کم باید کوله بارم را جمع کنم، پا به تابوتی بگذارم که نه راهی به آفتاب دارد و نه به آسمان. روند تکامل بالعکس می شود و گویا مرغی که به جبر تقدیر، جوجه شد، قرارست به تخم مرغی مرمرین اما بی درو پیکر بازگردد. اتاقم بار دیگر تغییر می کند و من حتی این دو جوجه مرغ مینا را که به چینه های هر روزه اهلیشان کرده بودم، از دست می دهم. نگاه به کاجهای سبز تیره ی دوردست را و دیگر حتی در محل کارم از دیدن هر روزه قله های پر از برف دوردست، محروم خواهم بود. دیگر زمین علف خیز تپه ماهورهای روبرو را نخواهم دید. دیگر هر روز، نوای میناها و زاغی های همسایه مرا به نوشتن فرانخواهد خواند. تنها برایم تیک تاک ساعتهایم می ماند و یک بغل سکوت و صدای مبهم پیچش هوا در حنجره ی فن رایانه...همین و بس. 

نمی دانم! شاید فرزند قابلی برای طبیعت نبوده ام ... نمی دانم! شاید رقصنده حاذقی در نوای آهنگین  پایکوبش لحظه هایش نبوده ام و سماع و دست افشانی ام در ستایش موهبتهای بیکران خدایش، چیزی کم داشت...

چه دردآسا و روان فرساست وقتی که درک می کنم که  معشوق آرام من؛ طبیعت بارور، مرا که به سیرایی از عشق او از آدمها روی برگردانده بودم،  با دست خود به انزوایی خالی از خویش پس می راند...که مرا اینچنین با قهر از پستان بی تاب خود  جدا می کند...من! نوزاده ی اکنون زاده را!

حالا تنها دلخوشم به اینکه  تابوتم، اتاق کوچک بی پنجره ی آتی ام، هنوز هم  قطعه ای بکر در زهدان زمین است. پس دوباره باید نطفه ای شوم در دلش. بادا روزی که دوباره لابلای سبزینه های معطرشز از نو زاده شوم و   به سماع برخیزم.

 

می دانم که درآن گوشه ی دنج بی در و پیکر، دیگر هر روز  به خاطر اجبار به جدایی از پنجره ای که دوستش داشتم، و دوری از میناهای این پنجره که آزادانه می آمدند و می رفتند و  به خاطر نشنیدن صدای گنجشکها و نوای کاجها و کوههای دور، گریه ام می گیرد...