نه اینکه آدمی باشم که در زندگی ام توان مقابله با جریانهای منفی پیش رو را نداشته باشم؛ نه!

نه اینکه انسان مظلومی باشم و نتوانم از حق و حقوقی که متعلق به خود یا اطرافیانم می دانم دفاع کنم؛ نه!

نه اینکه انسان منزه طلبی باشم و بخواهم با دوری از موقعیتهای به ظاهر برتر به نوعی صوفی گری و یا عرفان فردی متمایل بشوم؛ نه!

نه اینکه پیرو و سالک فرقه یا گروه خاص فکری و یا فلسفی و یا عرفانی وپژه ای باشم و در این انزواطلبی های متظاهرانه ام بخواهم بنشینم و از دور، وقایعی را به نفع زمان مناسب ظهور منش فکری ام رصد کنم...نه!

نه اینکه برایم مهم باشد که دیگران مانند من بیندیشند و یا نیندیشند و یا درگیر وضعیتهای مشابه و نامتشابه و دارای عقاید متضاد و یا همسان من باشند...نه...

تنها انسانی هستم که خودم را می زی ام...بی دغدغه ی باورهایی که از آن خودم نیست .

تنها تلاشم زندگی بر اساس تفکریست که از درونم بر می خیزد و نه از وابستگی و یا بستگی به سلوک و منشی خاص؛ زیر مجموعه فلان و پسمدان فرایند فکری اجتماعی یا فرقه ای   و یا برایند سیاسی و باند.

تنها رسالت انسانی ام را  آن می دانم که خودم را با تکه پازلهای به جا مانده از غارت شرع و تجارت اخلاق و پس مانده  های مدرنیته بازسازی کنم...تنها میراثی از خودم را که نیاکانم  و رهبران سیاسی سرزمینم -هنوز-از وجودم به یغما نبرده اند...تکه های پازلی فقط  از آن  خودم را که در مسیر حرکت تازیان رمیده شان  از خاک برسری پسامدرن رنگ باخته، با انبانهای سرشار از فرضیه های ناب متحجر،  زیر سم های کوبنده ی خود لهیده اند...

حالا نمی دانم این من وامانده کجا بدهی به این گروه و آن گروهک دارد که هر از گاهی طعنه ای می شنود از فلانی ها و بهمدانی ها که باید چنین باشد و چنان کند و چنان نباشد و چنان نکند! 

آنچه در برایند وقایع زندگی ام به کارم آمده تنها همین ادعاست که اگر آدم بتواند علی رغم کشمکش های درونی و بیرونی و رقابتها و قدرت طلبیهاو بیشتر خواهی ها، پیوسته با باورهای ناب درونی اش زندگی کند،  و مبنای زندگی اش را حتی اگر آراسته به  هیچ دین و مذهب و گروه و مسلکی نباشد، تنها بر پایداری بی قید و شرط به سه دستور آغازین فطری بشر، یعنی  پندار نیک و گفتار نیک و کردار نیک قرار دهد، محالست که ببازد! به خدا محالست که ببازد! حتی اگر سراسر باور و پندارش به زعم نود و نه و نه دهم درصد اجتماع پیرامونش، غیر واقعی و غلط باشد. کدام مذهب و شریعت و طریق فکری و عرفانیست که بتواند به چنین اعتقاد مبرهنی لااقل کمی شک کند؟! جز مذهب کودنی!

امیدوارم که یک مسلمان باشم نه یک کودن! چرا که به زعم من، تعهد در کلام و  شک در عمل، خود نوعی کودنیست.

 

 

"من مسلمانم...

قبله ام یک گل سرخ

جانمازم چشمه...مهرم نور

دشت سجاده ی من..."*

* :سپهری

 

 

 

 

ویرایش نشده