در حکمت تائو، خوانده بودم:

" نه آسمان،

نه پرنده ها،

نه کوهها،

نه درختان و گلها،

با خود نشانی از اندوه و دل نگرانی ندارند. در هیچ کجای اجزای طبیعت، خبری از اضطراب و اندوه  نیست.

هیچ گیاهی نمی تواند گریه کند و هیچ پرنده ای بر آن نیست که آواز غمگین سر دهد...

طبیعت، چیزی جز لبخندی همیشگی بر لب ندارد و درین میان تنها انسانست که از آنرو که خود را تافته ای جدابافته از طبیعت می داند، اندوهگین و دل نگران می شود."

      باید تصمیم به تغییر بگیرم. باید تصمیمم ازین به بعد، تنها این باشد که در هر مسیری از زندگی پیش رو، تقلید متحورانه ای از "طبیعت" باشم. باید به جای پناه بردن به "طبیعت" خود، سنبل بیکران و تمثال ابدی او باشم.

چرا که اگرچه طبیعت فانیست، اگرچه به طبیعت و به این زمین و شادیها و لذتهای بیکرانش، فرصت "ابدی بودن" داده نشده است، اما من آدم، برای زیستن، فرصتی به اندازه " ابدیت " دارم.

پس می توانم؛ آری می توانم! حتی اگر زندگی ام در کشاکش رقابتها و بیش و کم طلبی ها، تنها به دیوارهای ساده ی اتاقی بی روزن، محدود شود، و یا هجوم حجمه ی سنگین آدمهای آهنی نگذارد تنهایی بیکرانم را با طبیعت محبوبم تقسیم کنم،  "خودم" با تمام وجودم: تمام طبیعت باشم... و دره ها، جنگلها، کوهها، و گلها و گلستانها را در وجود خودم ایجاد، و ابدی کنم. طبیعتی سرشار تر، هشیارتر و ابدی تر از آنچه که هست. 

این فرصتیست که علی رغم باروری زمین،

علی رغم زیبایی و بیکرانی این آسمان،

"تنها"

به من آدم اعطا شده است.

 

 باید "طبیعت" بشوم...

مانند قایقی از عشق،

بر رودخانه ی سرب وآهن. 

 

 

راشین گوهرشاهی