کلمات، واژه ها، شعرها...گفته ها و حتی حرفهای ذهنی، به دنیا می آیند، به بلوغ می رسند، و در روند جاری طبیعت،  سرنوشت یگانه و ابدی خود را دارند. واژه ها، قدرتمندترین ابزار جادوی ذهن بشریتتند. آنها به محض زاده شدن، پا می گیرند و این طرف و آنطرف می روند، بر شانه ی فکر این و آن می نشینند و مانند کبوتران سپید، یا کلاغهایی سیاه، یا بلبلانی غزلخوان، یا لاشخورانی بی دل و وجدان، فضای آسمان خرد جمعی را زیبا یا کثیف می کنند...این حرف را یک جای دیگر هم نوشته ام و تایید آن را در کتابهای یونگ هم خوانده ام. 

نمی دانم تا چه حد توانسته ای این حقیقت نامرئی را در بطن کلمات درک یا تجربه کنی؛ ولی برای من، بارها چیزهایی  پیش آمده که  مجبور شده ام تقدیر منحصر به فرد  واژه ها را، باور کنم. به عنوان مثال، چند روز پیش،  از دوستی برایم شعری از شاملو ارسال شده بود. من از آنرو که آن شعر را بی مناسبت به حال و هوای خودم در آنروز می دانستم، و گمان می کردم آن شعر فقط به خاطر زیبایی و  شبیه اغلب شعرهایی که همه برای هم می فرستند، بی هیچ مقصودی ارسال شده است، به سادگی از کنارش رد شدم و حتی جز بند اول شعر، چیزی از آن نخواندم و آن نامه نیز، به انبوه نامه های  حذف شده ام پیوست. در حالی که  امروز، وقتی  دیگر از آن دوست خبری نیست، صفحه رایانه ام را می گشایم و به دنبال کلمه ای آشنا در میان میلیونها وبلاگ نا آشنا اتفاقی سر به وبلاگی  می زنم، که دقیقا در پیش رویم  همان شعر شاملو نشسته است. شعری  که من جز بند اولش را  نخوانده بودم. 

مجبور شدم بنشینم و این شعر زیبا را که به اتفاق، مجددا پیش رویم گشوده شده بود و حتما برایم در خود پیامی داشت، از اول تا به آخرش بخوانم درحالیکه باز هیچ تناسبی بین آن با روحیات این روزهای خودم نمی دیدم. دوباره این تجربه ی همیشگی بهخاطرم آمد که کلمات و مفاهیم، به محض زاده شدن، به دنبال سرنوشت خود می گردند و حتی اگر ما از کنار آنها ساده و بی تمایل و بی توجه، عبور کنیم، اما آنها در لحظه ای مرموز ما را چون قربانیانی معصوم، به دام خود می اندازند؛ حتی اگر هیچ تناسبی با آنها نداشته باشیم.

شاید به همین دلیل است که برای گناهان گفتاری نظیر دروغ و غیبت و تهمت و بدگویی، در تمام شرایع و اخلاقیات، مجازاتی چند ده برابر گناهان عملی دیگر در نظر گرفته شده است! شاید به این دلیل که کلمات انسانها را جادو می کنند و دامهایی نامرئی را، پیشاروی انسانهایی که آنها را می گویند و می شنوند و می خوانند و یا درباره شان چیزی گفته می شود، پهن می کنند.  امروز من در دام این شعر شاملو بودم؛ شعری که هیچ ربطی به من نداشت اما گویا سرنوشت این شعر چنان بود که گویا باید من هم آنرا در یک روز بی ربط و بی قاعده و در فضایی بی ربط و بی قاعده می خواندم!

حالا با خیال راحت می توانم بگویم: خب واژه های عزیز! من بالاخره شمارا خواندم و درباره تان مطلب نوشتم! حالا لطفا منظورتان را درین به دام انداختن مجدد من؛ واضح تر بگویید:

"

... آغوشت
اندک جائی برای زیستن
اندک جائی برای مردن
و گریز از شهر
که با هزار انگشت
به وقاحت
پاکی آسمان را متهم می‌کند.
کوه با نخستین سنگ‌ها آغاز می‌شود
و انسان با نخستین درد.
در من زندانی ستمگری بود
که به آواز زنجیرش خو نمی‌کرد-
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم.
توفان‌ها
در رقص عظیم تو
به شکوهمندی
نی‌لبکی می‌نوازند،
و ترانه رگ‌هایت
آفتاب همیشه را طالع می‌کند.
بگذار چنان از خواب برآیم
که کوچه‌های شهر
حضور مرا دریابند.
دستانت آشتی است 
و دوستانی که یاری می‌دهند
تا دشمنی
از یاد
برده شود.
پیشانیت آینه‌ئی بلند است
تابناک و بلند،
که خواهران هفتگانه در آن می‌نگرند
تا به زیبائی خویش دست یابند.
دو پرنده بی‌طاقت در سینه‌ات آواز می‌خوانند.
تابستان از کدامین راه فرا خواهد رسید
تا عطش
آب‌ها را گواراتر کند؟
تا در آئینه پدیدار آئی
عمری دراز در آن نگریستم
من برکه‌ها و دریاها را گریستم
أی پری‌وار در قالب آدمی
که پیکرت جز در خلواره ناراستی نمی‌سوزد!-
حضورت بهشتی است
که گریز از جهنم را توجیه می‌کند،
دریائی که مرا در خود غرق می‌کند
تا از همه گناهان و دروغ
شسته شوم.
و سپیده دم با دست‌هایت بیدار می‌شود."*

 

*:شاملو

 

 *****