باید اسمش را اتوبان مرگ گذاشت. اتوبان قم تهران را می گویم با آن گارد ریلهای ضعیف و پهنای باند اندک و شلوغی بی حد و حصرش.

دیشب، حوالی ساعت هفت و نیم، اواسط اتوبان قم به سمت تهران، لاین وسط اتوبان باز، خودرویی چپ شده و آتش گرفته بود.  نمی دانم چه بر سر سرنشینانش آمد.

در مسیرهای پیش از آن، مردم به آمبولانس راه نمی دادند و لاین اضطراری هم که آمبولانس سعی داشت خودش را از آن راه به محل حادثه برساند، به خاطر شدت ترافیک،  با زنجیره ای از ماشین پر شده بود. آمبولانس عاجزانه آژیر می کشید و یک پاترول و دوسه ماشین دیگر،بی خبر از حادثه  همچنان بی خیال، راهش را سد کرده بودند. مدتی طول کشید تا  آمبولانس همزمان با ما به صحنه ی حادثه رسید و همان پاترول و چند ماشین دیگر که سد راه آمبولانس بودند، باز بی توجه به حال آدمهایی که شاید هر لحظه برایشان با یک عمر زندگی معاوضه شود، ابلهانه سرعتشان را کم کردند برای دیدن ماجرا یی که حالا خودشان هم در وخامتش نقش ایفا می کردند.

ما آدمها چقدر ابلهیم...نمی دانم...

***

نمی دانم تا به حال به بهانه ای پا بر کویرهای اطراف اتوبان قم تهران،  گذاشته ای یا که نه. روز پنج شنبه، لابلای لایه های سنگی این کویر، دنبال فسیل بودم اینبار، با پسر بزرگم.

 من و مهدیار مانند همیشه یک حس مشترک داشتیم؛از مسیر اتوبان که دور شدیم، زل زدیم به برهوت کویر و صخره های پر رمز و رازش؛ همزمان به هم نگاه کردیم و گفتیم عجب بیابان وحشتناکیست! روی زمینش که راه می روی انگار پایت را روی بدن خشک و پوسیده ی یک مرده می گذاری.

از جستجوهای زمین شناسی روی این بیابان هیچ حس خوبی ندارم برای همین هم اغلب اوقات دست خالی بر می گردم. فقط یک بار توانستم جمجمه ی یک روباه را پیدا کنم که هیچ به دردم نخورد و چند پوسته ی شکسته ی سخت پوستان را.

هرگاه در مسیر این اتوبان به بهانه های علمی و غیر علمی قدم گذاشته ام؛ اثری از مرگ دیده ام. اثری از یک تصادف مرگ آور، اجساد پوسیده یا استخوانهای به جا مانده از حیوانات مرده  و صحنه های دلخراش حضور متکدیان معلول در قسمت دریافت عوارض. این اتوبان روزی جسد مادربزرگم را از مرده شوی خانه ی بهشت زهرا تا قبرستان شهدای قم، برد. یک روز اردیبهشتی که از قضا همه ی بیابان غرق سبزه و شقایق بود. از تکرار اینهمه تجربه ی متعفن مرگ است که دیگر همه جای این مسیر  از چشمم افتاده و در نظرم فقط بوی شوم و زشت مرگ می دهد. این اتوبان، بعد از تمام مسیرهایی که به نوعی از قزوین می گذرد یا به آن  ختم می شود، دومین مسیر دنیاست که به دلیل یادآوری خاطرات تلخم  از آن بیزارم ولی پیوسته به بهانه های متعدد در آن تردد می کنم.