امروز سالگرد ازدواج من و میم بود. هیچ نفهمیدم چطور وارد شانزدهمین سال زندگی مشترکمان شدم. هیچ نفهمیدم چطور و چگونه گذشت ازدواجی که منطقا باید همان ماههای اول، خاتمه می یافت... اما سرشار از هدیه بود..هر روزش حتی در سختی سرشار از هدیه. بزرگترین هدیه این ازدواج، را کودکانمان می دانم. موجوداتی که به حرمت  حضور بهشتیشان دنیای هردویمان از پوچی در آمد ..و همزمان با پدر شدن و از خامی در آمدن میم ، من هم توانستم علاوه بر هویت همیشگی و ماندگار زنانه ام، هویتی مادرانه پیداکنم و به خاطر تلاش برای مادر و همسر خوبی بودن، نیازمند دانستن شدم. دانستن بیشتر و بیشتر این زندگی و جستجوی هر روزه در کتابها...در خود...در طبیعت و رازهای هستی...تا بتوانم به نحو احسنت پاسخ سوالاتشان را بدهم. با اینهمه هر چه بیشتر دانستم کمتر بود! آنها سوالهای زیادی پرسیدند، اما من با اعتراف به کافی نبودن دانسته هایم، مجبور بودم دعوتشان کنم به جستجوی بیشتر، و از پاسخ بی چون و چرا دادن به سوالاتشان طفره رفتم. فقط نظر شخصی خودم را گفتم و گفتم بیشتر از این نمی دانم. آنوقت، مسیر جستجو ی آزادانه را نشانشان دادم و خواستم اگر مطلب جدیدی دانستند، به من هم بگویند. خیلی وقتها رسیدند...خیلی وقتها گفتند...

حالا پسر دوازده و نیم ساله ام ایستاده گوشه ی هال و نمازش رامی خواند . بی آنکه من بخواهم. بی آنکه کسی از او بخواهد. همچنان همیشه،  آرام و بی صدا آمده و سجاده اش را برداشته و نمازش را می خواند. هیچوقت نفهمیدم برای اویی که هیچ اجبار و یا تشویقی برای خواندن نمازش نیست، چطور در روحش این عبادت همیشگی جا گرفته است که حتی نمازهای صبحش هم برخلاف گاهی های من،قضا نمی شوند.

دین ومذهب و اعتقاد، مساله ای خصوصی و کاملا فردیست. لذا پسرانم را در انتخاب دین و مسلک و آیین و اعتقاد آزاد گذاشته ام . می دانم که هر انسانی برای خودش پیامبری دارد؛ پس راه خودم را می روم تا آنها هم بی اجبار من یا این و آن، راه درست خود شان را بروند...راهی مبتنی بر فکر و فطرت و پیامبر درونی و ارتباط با خدای خودشان. حالا این یکی این راه را انتخاب کرده است. خیلی عمیق تر از من! خوشابه حالش!..

پسر هفت و نیم ساله ام که صورتی شبیه فرشته ها دارد، با آنهمه شیطنت و کج خلقی اش، و حرصی که از  آدم سر نوشتن مشق، و بهم ریختن اتاق در می آورد، هر روز و شب مرابه یاد بهشت می اندازد...نگاه به اینها، به کودکان معصومم، باعث می شود گاهی فکر کنم که بهشت همینجاست. همین لحظه ی اکنونست. جایی که من مادر، در کنار کودکان کوچک و معصومم هستم.

باید سالگرد ازدواجم را جشن بگیرم. میم، از دانشگاه بازگشته و از خستگی خوابش برده است. پسر کوچکم هم ازترس نوشتن مشقها و جمع کردن اتاقش در رخت خوابش قایم شده و خوابیده . امسال هم به خاطر وضعیت حقوقی اسف بار من و میم، و لزوم صرفه جویی برای ادامه تحصیل میم،  مانند سال پیش، هیچ هدیه ای در بساط هیچکداممان نیست. چیز جدیدی هم برای جشن گرفتن درخانه نداریم جز چند بسته پفک. همانها را در ظرف می ریزم تا با پسر بزرگم جشن کوچکی بگیرم. حالا او هی می رود و هی می آید و به ظرفمان ناخنک می زند...گمان کنم تا از جایم برخیزم و دست از نوشتن بردارم، چیزی از پفکهای محبوبم هم و به تبع آن از جشنی فرضی، باقی نماند! برای برپایی این جشن، یک شمع روشن میکنم. حس میکنم در دلم چیزی قنج می رود. احساس سرشاری می کنم. حسی شبیه رود یا دریا یا قاصدک بودن. قدیمها ، همیشه حس یک اسب وحشی در یوغ مانده را داشتم...اعتقاد دارم که آدمها همیشه در رویاهایشان شکل واقعی خود را می بینند. اعتقاد دارم که آدمها با هم فرق می کنند. و هر آدمی یک شکل و تمثال واقعی دیگر دارد که عنصری از طبیعت است. بعضیها بذرند و بعضی درخت و بعضی کوه یا رود یا یک حشره و یک پروانه و یا یک حیوان . من از همان کودکی در فرضیات خودم، اسب سپید وحشی خشمگینی بودم شیهه کشان...بعد از مرگ مادرم، تغییر وضعیت داده ام. نیاز داشتم بزرگتر بشوم. آنقدر بزرگتر بشوم تا درد فراقها در وجودم حل بشوند. تا اثری از آنها در دلم نماند. یا مانند پر بشوم. آنقدر سبک بشوم که از کنار تمام دردها بگذرم. مانند قاصدک. حالا همینها هستم. دریا، رودخانه...پر...یا قاصدک...دیگر اسبی به یوغ کشیده نیستم. دیگر شیهه نمیکشم. دیگر نمی جنگم. دیگر خیال نمی کنم. حالا می توانم بگویم  زندگی  زیباست! زندگی، من، خانواده، بدون حرف اضافه. خدا را به خاطر این بهشت کوچک، شکر.

 

پ.ن: من که همیشه در برابر میم، در نگرانی داءمی برای زیبا به نظر نرسیدن بودم ، مکرر  ازو می پرسیدم "به اندازه کافی زیبا هستم؟!“ همیشه جواب می شنیدم: "بیش از اندازه کافی زیبا"

و هر وقت او به زبان دیگر ی یا با عملی ناگفته یا گفته  می پرسید از من:"به اندازه کافی خوب هستم؟!" جوابش می دادم:"بیش از اندازه کافی خوب"

و گمانم راز زندگی طولانی مدت ما باهم، علی رغم همه چیز، همین باشد.