من متهم به زندگی زیر ظرفیت شده ام! به هدر دادن استعدادهایم! به سوزاندن آنها! به ماندن و پافشاری کردن در سطحی از زندگی که از توان شخصی و قابلیتهای فردی ام کمتر است! هه! چه شوخیهایی!

گمان کنم با احتساب چنین احتمالاتی باید از هفتاد میلیون جمعیت این کشور لااقل شصت میلیونشان شبیه من باشند. یا حداقل، سی میلیونشان! مهم اینست که من به شخصه خودم نمی توانم تفاوت زیادی مابین خودم با آن تواناییهای بالقوه ای که هر از گاهی  به سرکوبشان متهم می شوم، با دیگران پیدا کنم!

من! که اگر دست خودم بود و بخت با من یار بود، به جای یک کارمند فلک زده ی دولت که بخواهد به نان بخور نمیرش دل خوش بکند، یک باغبان ساکت و آرام می شدم و در همین گوشه ی باغها و بلوارها پرسه می زدم تا لااقل اگرچه حقوقم کفاف زندگی ام را ندهد، ولی لااقل دلم به چهار برگ  سبز و گل  تر خوش باشد...حیف که این درس خواندن و زن ماندن، دست و پایم را گرفت و در غل و زنجیر برد!

من!... آدمی که چون خوشش نمی آمد از رنگ خون و زایمان  و مشکلات چندش آور جسمی زنانگی، قبولی اش در پزشکی  تخصص زنان دانشگاه قم را رد کرد و رفت تا سنگها را بشناسد و آنها را هم خوب نتوانست شناخت! پس مطمئنا زیاد هم نباید استعدادهایم را هدر داده باشم... خب وقتی برای آدم کودنی مثل من، طبقه ی کارگر و باغبان بر طبقه ی پزشک و روشنفکر ارجحیت دارد، کدام استعداد و ظرفیت می تواند هدر رفته باشد؟! برای کسی مثل من که در راه زندگی، زیبایی طریقت و مسیر و هم آوایی عاشقانه با انسانی دلداده  ارجحیت دارد به هدف سرد و خشک و مزخرفی که همه به خاطرش می جنگند و جنایت می کنند، کدام استعداد کشی می تواند روی داده باشد؟! ها؟! تنها آرزویم در زندگی داشتن یکی دو دوست همراه و همیار بود که یافتمشان و  نیافتندم... همین و بس؛ مابقی این زندگی چه فرقی می کند برایم اگر مافوق ظرفیت باشد یا زیر ظرفیت وقتی که باید همه چیزش را از یک کنار بدون وجود یک دوست از آن قماشی که طالبش بودم،...تحمل کنم؟ ها؟!

اینهمه عربده کشی ها گمانم به خاطر این باشد که باز بعد مدتها دلم  برای س تنگ شده. برای همان خیال محکوم.  برای حرفهایش. آری اگر باز  کسی مثل او بر سر راهم بود، من هرگز همینی نبودم که هستم. اما هیچ نمی توانم تضمین بکنم که آنوقت من، بعد ازینهمه وقت، در چنین روزی چطور آدمی بودم! اینکه هنوز آیا می توانستم بنشینم و با بغض، آرزوهای همیشگی ام با او را در اشکهایم و در دلم دفن کنم، که مادرم را زیر خاک دفن کنم، و آنوقت سعی کنم که دریا بشوم تا همه ی تلخی ها و از دست دادنهای زندگی از یادم برود و هیچ اشکی نریزم و تنها شبیه همان عروسک کاهی بشوم که به تعبیر فروغ ، با فشار کوچک دستی به اکراه و اندوه ، مثل همیشه  بگویم....آه! چقدر خوشبختم!؟

آری گمان کنم که قسمتی از وظیفه ی بروز توانمندیهای هر فردی را، علاوه بر توانمندیهای خود فرد، مسیر اتفاقی و  درست زندگی اش بر عهده دارد و حالا، وقتی انسانی مثل من، با وقوف به اشتباه و خسته کننده بودن راه زندگی اش، چون راه دیگری جز این بلد نیست و نمی داند، همچنان سرش را پایین می اندازد و راهش را میرود، چقدر کودن می تواند باشد یا چقدر شکننده؛ فقط خدا می داند!

حقیقت همینست که راهی جز این راهی که رفته ام و می روم و ادامه می دهم را بلد نیستم.مثلا اگر مسیر شغلی ام به یک باره عوض می شد، یا دنیای وسیعتری به مقتضای مهاجرت و ارتباط با آدمهای جدید تر برایم رخ می داد...نمی دانم! به هرحال، علی رغم ظرفیت بالایم در پذیرش هر شرایطی هرچند سخت، هرچند استخوان خرد کن، ولی راه تغییر زندگی خودم را با یک نسخه ی بی عیب و نقص دیگر، بلد نیستم. و  وقتی که راه درست زندگی کردن را نمی دانم، رفتن در همین راه امن بیراهه را که حتما و هر روز در حین بهشت نما بودنش،در گوشه ای از خودش سر از جهنم هم در می آورد را، به نشستن و خیال خام و بیهوده کردن و در انتظار منجی و یار تمام عیار گذشته یا خیالی ماندن، ترجیح می دهم.

پس اگر به قول تو " ظرفیت از دست رفته" ام، اگر به قول دیگری و دیگران استعداد سوخته و هدر رفته ام، اگر به اذعان این و آن و بهمان، زیر ظرفیت فردی ام زندگی می کنم و یا در شرایطی که استحقاق خیلی بیش از آن را داشته ام اما برای به دست آوردنش تلاشی نکرده ام، تو بگو در این مملکت، در این سرزمین، کجاست که همه یا لااقل انگشت شماری از انسانها بتوانند متناسب با تواناییها و ظرفیتهای واقعیشان کار و زندگی بکنند؛ تا من همانجا بروم و رایگان تمام زندگی ام را بفروشم؛ به ازای دمی از عمری مفیدتر و ارزشمندتر بودن برای جوهر این زندگی. برای اصل ارزشهایش اگر ارزشی بیش ازین دارد که رهایش کنی و سر زیر بال طبیعت ببری! باور کن! 

خیلی خسته ام!خیلی کلافه! اما سعی می کنم فراموش کنم!

لبخند می زنم؛

یک لبخند زاویه دار به دنیا

این واقعی تر است.


ر.گ