حرفی برای نوشتن نداشتم. جز اینکه شرایط اتاقم به لطف خدا به همان حالت قبلی برگشت و دوباره خودم تنها هستم و دو پنجره روبرویم و پرنده ها و ساعت کوکی و کاجها و کوههای دوردست و ابرها. دور کعبه دلم می گردم برای ستایش خدا و سپاس اینها...بادا که نعمتهایی را که به لطف به بندگانش بخشیده به قهر از آنان نستاند...

اما به فکر افتاده ام که خانه ام را عوض کنم. به خاطر بچه ها. اینها حق دارند بازی کنند..بالا و پایین بپرند...و در این خانه کوچک نمی توانند. باید کاری بکنم...بایدکاری بکنم..امروز به یکی دوخانه دیگر سر زدیم آنطوری نبودند که دلم بخواهد. اینطور چیزها که چی باچی جور دربیاید و کی با کی، گمانم فقط در تخصص خدایی باشد که قانون احتمالات را رقم زده. پس فقط می روم و پرس و جو و نگاه میکنم تا خود خدایم چه بخواهد...شاید هم این ویار به همین سادگی که در سرم آمده از آن بگریزد...همه چیز امکان دارد پس سکوت می کنم و با خونسردی همیشگی، کتابم را تمام می کنم. همیشه دلم می خواست در پنت حوس یک آپارتمان سی چهل طبقه بزرگ دوپلکس ساکن باشم و یا یک طبقه همکف یک آپارتمان زیبا مشرف به حیاطی بسیار سر سبز و زیبا که مشرف به جایی نباشد. از خانه ویلایی که در آن همسایه ای نباشد می ترسم. همین حضور یکی دوخانواده ثر آپارتمان دلگرمیست. هرچند اینها فقط خیال هستند ..ولی چه عیبی دارد ؟ ها؟ خیالست دیگر! خیالی  بسیار کوچک در برابر خدایی بسیار بزرگ.او هرکاری را می تواند. هم از پس رویاهای بزرگ بر می آید، هم آرزوهای کوچک.

به امیدش.

ویرایش نشده