مدتها بود که کتابهای آلبر کامو، برایم جذابیت زیادی داشت. این کتابها و کتاب طاعونش لحظات خستگی ام را پر می کرد و احساس می کردم آنچه که در طاعون این مرد اتفاق افتاده، همانست که واقعیت جوامع ما را در برگرفته است... افسانه ی سیزیف، نوشته ی دیگری ازین مرد بود که با واقعیتهای فردی ما مشابهتی عجیب داشت و کتاب بیگانه...که استعاره ای تمام از بیگانگی افکار و اندیشه های مردم با واقعیت های ذهنی فردی بود که به سادگی محاکمه می شود و به قتلگاه می رود.

دیروز، با تنها دوستی که در الجزیره دارم، و زنیست هم سن  و سال خودم و با طرز تفکری مشابه، درباره کامو حرف  می زدیم... با اشتیاق، ازو گفتم و از کتابهایش که چه زیبا الجزیره را توصیف کرده است که انگار آدم در خلال خواندن آن توصیفها، خودش را در آن سرزمین احساس می کند...اما در کمال تعجب دیدم که رادیا، با زبان انگلیسی اش که به مراتب بهتر از سطح زبان انگلیسی من بود برایم توضیح داد که در الجزیره او را جزو black foot ها می شمرند...از انتصاب چنین لقبی به کامو، حیرت کردم و درباره ی دلیلش که پرسیدم، دانستم که مردم الجزیره تمام فرانسویهایی را که زمانی به الجزیره وارد شده اند و با آنان جنگیده اند را به خاطر قدم شومشان در استثمار این کشور، به این نام می خوانند. مطمئنا حتی کسی شبیه آلبرکامو هم با آن سطح اندیشه ی وسیع و عشق به موطن نیز، به جرم از نژاد فرانسوی ها بودن،  ازین قاعده مستثنی نبود و مورد نفرت مردم الجزیره قرار گرفت.

ما همه انسانهایی سرگردانیم. درگیر طاعون تنازع و تندخویی..کاش در خلال اینهمه بی رحمی، قدری به یک دلی و مهربانی می اندیشیدیم.

***

مطمئنا هدف از نوشتن مطالب این وبلاگ، قبل از همه، انتقاد از خود  بود و بی پرده دری و تنهادر سایه تمثیل و مجاز، نوشته بودم تا اینکه بدانم درباره ی نابسامانی های جامعه ای که خود جزئی از آن هستم و قسمتی از  زشتی های آن،  چه باید بکنم که وظیفه  ی یک انسان باشد نه دلخواهش...امااگر تمام مطالب قبلی این وبلاگ حذف شد، از آنرو بود که دانستم دو عزیز از دوستانم،  به اشتباه،بی آنکه بدانند واقعیاتی را که بر نویسنده ی این مطالب گذشته، نوشته های آن را عطف به خود برداشت کرده اند. در حالیکه کسانی که من از آنان چه در ماموریت و چه به صورت جداگانه؛ در باره افرادی در محل کارم درباره بدرفتاریهایشان نوشته ام، حتی سواد ورود به اینترنت را هم ندارند و قابل حدس هم برای کسی در هیچ کدام از محلهای اشتغالم نیست.

 بر خلاف برداشت این دوستان، وقتی آدمی در یکی از موقعیتهای شغلی خود یک پله پایین می آید، ناگزیر، در سایر موقعیتهای شغلی موازی خود نیز پلکان بیشماری رابه پایین پرتاب می شود...چنین است که در مواجهه با بسیاری از برخوردهای ناشایسته قرار می گیری که به خوبی می توانی فارغ از فرض کردن  مکان یا افرادی خاص،  از لحاظ آماری آن را تا حدودی عمومی فرض کنی.

 برای حذف شدن بسیاری از نوشته هایم در این وبلاگ که نه بر مبنای خصومتهای شخصی بلکه بر اساس تحلیل واقعیتهای زشت و زیبای محیطی و تلاشی برای انتقال تجربیات و بکارگیری آن در جهت  اصلاح روابط میان فردی و نکوهش و خود داری از مشغول شدن و هرز رفتن در تنازع عمومی و خصومتهای رواج یافته بود، از خوانندگان فرهیخته ای که هر از گاهی به این نوشته ها سر می زدند و در نظرات خصوصی عالمانه شان  با نصایح و رهنمودها و مهربانیها، حمایت و تشویقم می کردند، عذر بسیار می خواهم.

این وبلاگ در جهت اشاعه ی دوستی با چشم پوشی از توهینهای رسیده، و با طلب خیر برای خوانندگان غریبه و آشنا، همچنان ادامه دارد.

ممنون از انتقادها. هرچند تند...هرچند تلخ...اما بسزا و به موقع و از سر دوستی.

دوست خوبم! بازهم برایم بنویس! حرفهای صادقانه را دوست دارم! هر چند تلخ و گزنده. هر چند برگرفته از سوء تفاهم.