امروز در محل کار، زل زده بودم به آ دمهای بیشماری که از کنار و روبرویم می گذشتند؛ هریک درگیر تفکری یا دغدغه ای یا به دنبال  کسی. چشمم به مادر و پسری خورد که  مرا باخود به سی سال آ ینده ام کشاندند...جایی که اگر شانس بیاورم، شاید بتوانم آ ن را در کنار پسرانم تجربه کنم.

پسر، جوانی سی و چند ساله می نمود و مادر، زنی شصت و هفت هشت ساله. بر خلاف بسیاری ازجوانهایی که در این سن و سال می بینی و سعی می کنی دقیق نگاهشان نکنی وگرنه، از خطوط صورت و طرز نگاههایشان می توانی به نابسامانی فکرها و دغدغه های بیشمار روحیشان پی ببری، چهره ی این جوان، دست در دست مادر میانسالش تجسمی از پاکی، صداقت، اطمینان و استواری و آ رامش و مسئولیت بود. این زوج مادر و پسر چنان هماهنگی و آ رامش و مهربانی و اطمینان در وجود و حرکات و سکناتشان موج می زد که  اعتراف می کنم حسودی ام شد.  انگار پسر، تمام وجودش یادگار افکار و احساسات  زیبای جوانی مادرش بود و مادر مهربان و زیبا و سالخورده، تلالو افکار و خصوصیات پیری پسرش. به یاد خودم افتادم و مادرم و پدرم...و حس همیشگی  کمبود آ غوششان و اینکه هیچوقت سعی نکرده بودم وقتی از دردهای قدیمیشان حرف می زنند، مهربانانه زل بزنم در چهره شان و درکشان کنم. همیشه انجام  خواسته های کوچک آ نها  برایم سخت  بود و خوبیهای کوچکم در حقشان در نظرم بزرگ. هیچوقت غرورم اجازه نداده بود تا درخواستی ازیشان بکنم  و غرورم باز هرگز  اجازه نداد تا چندانکه شاید و باید، در برابر حساسیتهای بیشمار و. گله مندیهایشان از خیلی چیزها اعتراضی نکنم. همیشه وادارشان می کردم بی هیچ دلیلی بخندندو نسبت به هر چیز ناگواری بی خیال باشند که نمی توانستند و بیشتر معترض می شدم.

بعد یادم آ مد از کودکانم..یادم آ مد که هرگز پاسخ این سوال را  نفهمیدم که یک گاو  ، وقتی که بیکار جایی می ایستد و آ نطور عمیق به دنیا نگاه می کند، واقعا در کله اش چه می گذرد؟ ...سوالی که شاید روزی دور، پسرکم از من پرسیده بود و من هم از هر که پرسیدم، جوابی جز یک نیشخند تمسخر آ میز در ذهنش، برایم نداشت...

دلم می خواست پاسخ تمام سوالهای عمیق و زیبای پسرهایم در جیبم بود...دلم می خواست گوش بی حوصله ام و دست خسته ام در خدمت عاشقانه برای پدر و مادرم بود...افسوس که نه لیاقت مهرورزی صبورانه  در حق والدینم را دارم...و نه جواب سوالات کلافه کننده ی پسرکم را در جیبم...دلم می خواست یکی از آ ن جوان می پرسید: هی فلانی! راز رسیدنت به این آ رامش ژ رف، دست در دستان چروکیده ی مادرت چیست؟ 

 

نمی پرسم...نمی شنوی...

 جوابی نیست.