باید برایش الحمد بخوانی  تا به خواب رود...باید برایش یاسین بخوانم تا خوب بخوابد...چقدر عاشق این سوره بود مرحوم مادرم... آنقدر که رنگ چشمهایش شبیه سوره  یاسین بود...دستهایش شیوه ی تلاوت آن.

مادرم رفتند...مادرم برای همیشه رفتند. دوازده روز پیش. شب اول ماه محرم . دوشنبه ساعت یازده تا سه ی بعد از ظهر. سیزدهم آبان نحس نود و دو.  این کابوسیست که هنوز علی رغم گذشت روزها نتوانسته ام باورش کنم.

مادرم رفته بودند. بی آنکه ما امید بازگشتشان را از دست داده باشیم...چهار ساعت تمام در طبقه ی پایین بیمارستان امام حسین مشهد، ضجه می زدیم و ماندنشان را از خدا می خواستیم.مادرم اما رفت. غروب، باران نم نم شروع به باریدن کرده بود. من گمان می کردم دل آسمان از ضجه های ما به بغض نشسته. همان شب، گلهای حیاط خانه به یکباره در فصلی که مانند همیشه نبود، شکفته شده بود.صبح، برخلاف همیشه، باغچه مملو از گلهایی بود که بوی حضور شبانگاهی مادرم را در خانه مان می داد. اما جسم  مادرم آن شب تا صبح در سرد خانه بود. پشت درهای سردخانه نشستم و یک دل سیر گریه کردم و با او حرف زدم. در سردخانه که باز بود، لبهای نازش را بوسیده بودم و هرم گرمایی را که علی رغم سردی  لبهایش حس کرده بودم،  از سمت تنش به صورتم خورد و آرامم کرد.

تمام شب را در وحشت رفتنش گذراندم. صبح شد. تابوتش را به خانه آوردند. در روستای دور افتاده ای که  خودش وصیت کرده بود،  به خاکش سپردند...و من که خوب می دانستم باید نماز وحشت برایش بخوانم، نتوانستم. به ناچار، در همان حال گیجی و منگی، با گوشی همراهم پیامک زدم به تمام دوستانم...آنهایی که دوستم داشتند، آنشب برای مادرم نمازهای زیادی خواندند...دلداری ام دادند...و چه تسکین گرفتم با نمازهاو دلداریهایشان. خانه ی مادرم پر بود از عزیزانم. از قوم و خویشی یکتا و یگانه در مهر ورزی و انسان دوستی. در خانه جای سوزن انداختن نبود. همه خود را به موقع رسانده بودند ...همه یکدیگر را تسکین می دادند...و ما هنوز هیچ باورمان نبود که مادر رفته است. مادر بینمان بود. همه جا . چه در مساجدی که برایش ختم گرفته بودیم...چه در خانه هایی که به یادش سیاه پوشاندیم و چه سالنهایی که به عشقش سفره های سپید انداختیم...مادرم همه جا با ما بود. با ما حرف می زد. به میهمانان عزیزش خوشامد می گفت.مراقب بچه های رها شده مان بود که از نرده های بلند پلکانهانیفتند ... همه ی گلهای حیاط را یک شبه خودش شکوفا کرده بود...همه ی گلهایی که قبل از او زشت و زرد و پلاسیده بودند.

مزار مادرم بر فراز تپه ایست مشرف به کوههای نزدیک و دشت و رودخانه ای که می رود تا دورهای دور. کنار  خاک چند بچه ی کوچک دیگر. کنار شایلین. سی چهل کیلومتر رفته از سمت شمال مشهد. مزاری بر فراز تپه ای کنار روستای احمد آباد...در مسیر تباتکان. جایی که مادرم هشتاد کودک محرومش را بی نهایت دوست داشت.  به دیدنشان می رفت و اندام معصومانه شان را زیر بالهای نوازشگر خود می گرفت.

تمام خوابهای سیاه گذشته ام تعبیر شد. وحشتناک ترین اتفاق زندگی ام، رخ داد و گذشت. حالا هیچ چیزی در دنیا برایم رنگ و بوی سابق را ندارد. احساس می کنم برای همیشه یتیم شده ام...حجم سهمگین تنهایی ام هزار برابر شده است. حالا در میان دلم خلا عظیمی را احساس می کنم که معطل نوازشها و دوست داشتنهای همیشه ی مادرم مانده است...من هنوز  مادرم را می خواهم...من دوستت دارم گفتنهای مادرم را هنوز می خواهم...هنوز تشنه ی محبتهای بی دریغ  مادرانه اش هستم. عطشی که بعد ازین گویا دیگر هرگز سیراب نمی شود...

ای خاک! با مادرم مهربان باش! حرمت مادرم را خوب نگه دار...که مادرم از فرزندانش هیچ  بی حرمتی ندیده است...که مادرم به بی حرمتی دیدن هرگز  عادت نکرده است.

ا ی خاک... تشنه ی آغوش تو هستم...بعد از مادرم.

 

ویرایش نشده