باید درباره ی فلسفه ی مرگ، مصیبت دیدگان چیزی بنویسند...عزیز از دست داده ها و به سوگ نشسته ها، برداشتهای حسی و عاطفی خود را در پاره های کاغذ بنویسند و با یکدیگر پیوند زنند، تا مرکب این کاغذ خشک نشده، مرگ، هیبت سیاه و زشت خویش را به یکسو بنهد و به رنگ  زیبای زندگی دربیاید.

که ضجه های ناسور مرگ، و شیونهای زشت بر سر گورهای سرد، تبدیل به سور و شعر و شعور شود...باید بر تن عور مرگ، جامه ای از زیور عشق و جواهر شعر دوخت که برازنده ی اندامش باشد و هلهله کنان به پایکوبش  در برابرش خاست که جلال مرگ را اگر خاک سیاه دریابد هرگز بر خود رندی زندگی را جز چند صباحی اندک، برنتابد...

چهارده روز از مصیبت فقدان مادرم می گذرد و اکنون با احساس و شعوری درد آشنا، نشسته ام تا برایت بنویسم از آنچه که مرگ به من آموخته است که من نیز  چون تو در مرگ، جز زیبایی ندیده ام...

حالا صد چندان تشنه ی عقد این هابیلم که قابیل زندگی به حسادت،  گرده اش را با خنجر غیرت   شکافت. حالا برای رفتن، برای مردن و برای به خاک سپرده شدن، روز شماری که نه، لحظه شماری می کنم.

بعد ازین مصیبت و فقدان، در چشمان به اشک نشسته ی من، گویی مرگ و زندگی، دو برادر دوشادوش همند که زنیت سیلی خورده من، به بهتان شعوری ناقص، قابیل زندگی را به هابیل مرگ ترجیح داد و نسل بشر را پشت به  پشت قابیل بر اندام زمین گسترد...حالا زنی چنین،  به ننگ اشتباه کرده ی خویش از اشک و جنون  آکنده است..آنقدر که دیگر نمی خواهد در عقد قابیل شوی بماند و بیش ازین ننگ نسل او را  بر پیشانی بخت فرزندانش نشاند.

در نگاه اشکزای من اکنون، گویی مرگ، جزئی از روند رویش و موسم بذر افشانی گلهاست یا به کمال رسیدن ستاره ها...تکمیل خلقت پروانه ها ست مرگ و  نشان دگردیسی کامل یک انسان.

حالا گمان می کنم که مرگ، مرحله ای از رشد هر موجودی و آدمیست. زمان دگردیسی پروانه ها.  روندی که باید باشد و پیش بیاید تا طبیعت یک جسم به کمال رسد اما در فصل یکتای زمستان  خویش ...اما به موقعش.

چنانی که جنین چون رسیده شود ، ماننده به  سیبی که  از درخت بیفتد،  از رحم مادر بیرون می خزد...چنانی که  به مرور زمان از آغوش مادر می گریزد و پای در راه زندگی می گذارد...چنانی که  پس از سالیانی چند، خانه ی پدری را رها می کند و به سوی آشیان خود می رود و  چه جای بغض و شکایت اگر بعد از فصل زایش و رویش، فصل آرامش و مرگ فرامی رسد.

حالا گمان می کنم که مرگ، تنها  آن زمانی اتفاق می افتد که روح، به  مرحله ای ویژه  از رشد رسیده باشد. که پیله ی این دنیا برای پروانه ها کوچک و تنگ بشود. مانند  پروانه ی  من... مادرم...که دیگر، در بدن نازنین خاکی اش جایی نمی توانست  گرفت...

حالا او، بی نیاز اندام زیبایش همه جا هست...  در نوازش آرام نسیمی که به صورتم می وزد ، در رویش برگهایی که در سکوت لحظاتم می خزد به او گوش فرا می دهم...و در خوابها و اوهام و خیالاتی که از ذهن و قلبم می گریزد .

. حالا غرور حرکات مادرم در  شعور تک تک ضربات عقربه های ساعت هست.  در تک تک سلولهای برگهای شمعدانی گلدان  روبرویم  و  در سمت و سوی تمام نگاه هایم...به اجسام...به هستی.

ای مرگ!

ای ترانه ی دل انگیز رهایی

تو را می ستایم...

آنچنانکه پرنده پرواز را و برده آزادی را

 و بیابان،

 برهوت خیال انگیز غفلت را...

ای مرگ!

ای فرشته ی محسود عشق

تحسینت می کنم

که دست افراشته ای بر نواختن چنگ رهایی

از کالبد سرد و سنگین خاک

ای مرگ...

ای زیبای سیاه موی و سپید روی

 چنگ هستی ام را
در موسم دست افشانی ات

زود و دیر...

نواز. 



روزنوشت بیست و هفتم آبان نود و دو.