روبروی عکستان می نشینم، برایتان شمعی روشن می کنم، و بنا را می گذارم به با شما حرف زدن...به لبخند تصویرتان خیره میشوم؛ معنایی در آ ن هست که بی بهانه دل آ دم را از هست و نیست جدا می کند...می گویم برایم دعاکنید پیش خدا؛ تا مهر آ نهایی که بی دلیل دوستشان دارم از دلم بیرون برود... چه شما خوب می دانید که از دست این یکسره دوست داشتنهایم چه بسیار زجر ...کشیده ام.با لبخند آ غشته به معنایی نگاهم میکنید اما ازین نگاه خالی و سرشار هیچ چیز عایدم نمی شود...با نگاهی سرشار از التماس،از شما خواهش میکنم تا از خدا بخواهید دل مملو از مهر م را از محبت و دوست داشتنی که زیادی اش زجرم می دهد خالی کند...و شما باز از درون تصویرتان زل میزنید به چشمانم، بالبخند نگاهم می کنید آنطوری که انگار این دعاهایم را باید بریزم در کیسه و با خودم به هپروت بلاهت ببرم...با انگشتم نخ سوخته ی شمع را میکشم و بغضم ترک برمیدارد و یادم می آ ید که شما مرده اید...که قرار نبود بمیرید...که من هنوزتشنه ی آ غوشتان بودم و شما نخواستید...نخواستید که بمانید