چند لحظه ای خیره می مانم به خاک خیس باران خورده. به ردپاهای بر جا مانده بر آن و چاله های کوچک آب گل آلودش. بعد سر برمی دارم به سمت آسمان و چشمم خیره می ماند به ماه پشت ابر صبح مانده. بر لکهای تیره ی ابر بر روی صورت سفید گرد ماه که مانند دخترکان نوبالغ  از شرم دیده شدن خودش را پشت چادر تیره ی ابر، پنهان می کند. باپرسش میم به خودم می آیم : پیاده نمی شی؟ و همچنان که برای بازکردن در، تکیه به آن می دهد ، به  لبخندش پاسخ لبخند می دهم.

حقیقت این است که زندگی ام هنوز با همان کمال و زیبایی شاعرانه اش در مرزهای ممکن واقعیت  و ناممکن خیال، جریان دارد.

ارباب طبیعت، بعد از صدور و  اجرای حکم ناسور مرگ مادرم، گویی دوباره در جامه ای که برازنده ی  سالاری قهار نیست،  با ناز و غمزه معشوقی طناز و  عشوه گر، در لابلای عطر گلهای سرخ و برگهای زرد...در پنجه ی خیس ابرها و در پرواز و آواز بی پیرایه ی سارها و کبوتر ها، در  هر گوشه ای در برابر چشمم خود نمایی می کند و  با اشاره ی سر انگشت جوهر نشانش،  برده ی بی اراده و بنده ی ذلیلش را باز،  به همبازی و معاشقه با اندام لخت  زمینی اش  فرا می  خواند. 

من اما با دیدن این پرده از نمایش شور انگیزش، در هر ثانیه از دیدن دنیایی که برایم ساخته  و جامه ی رسوایی که برتنم دوخته ، سرشار می شوم از لذت غنای درآمیختن شاهانه  با او و در هر لحظه ی غفلتم، باز افتاده در سیاهچاله ی اندوه و ترس تنهایی ناگزیر و همیشگی.

پشت میز محل کارم که می نشینم، سوره ی یاسین را با نوای غم انگیز یک جوان ناشناس، گوش می دهم. برای شروع یک صبح دیگر، انگشتهایم با اشاره ای ترد و شکننده بر روی دگمه های صفحه کلید رایانه ام، ضرباتی یکنواخت و یکپارچه را آغاز می کنند. با قدری مکث، و دوباره نوشتن...و قدری مکث، و دوباره نوشتن..احساس می کنم تک تک انگشتانم در هر بند، در حال شکستن و فرو ریختنند.

احساس می کنم که در هر سکوت مابین دو نوشتن، باید تعدادی از انگشتهای شکسته و پوسیده ام را بردارم و دوباره از محل بندها به هم گره بزنم تا بتوانم جمله ای دیگر را آغاز کنم.  دستانم هردو درد می کنند و انگار تشنج تنهایی، آنها را نیز به فکر مرگ انداخته است.

ذوق و اندیشه ام برای نوشتن ، تنها از آنروست که غریقی در اوج ناباوری غرق شدن بخواهد بر هر خاربن بی جان  یا پرکاهی  کم وزن و شناور بر روی آب، پناهنده شود...تا  بتواند از قعر  مرگ تلخ به شعور زندگی بی غم و شادمانه ای دور از امکان، دوباره دست یابد. 

خداوند صبح ، همچنان با شعر طبیعتش مرا به خود می خواند و اما من انگار، هزاران سالست که با خودم، خدای خودم، طبیعت، و زندگی قهر کرده ام. تمام صداهایی که در اطرافم می شنوم، شبیه شنیدن صدای افتادن یک سنگ بر کف یک چاه، در نظرم پوچ و زودگذر و بی معنی و  بی حاصلست..

.با اینهمه به میم  لبخند می زنم...با اینهمه به دوستانم که گاهی عصرها و شبها با همسرانشان برای تسلی خاطرم  به دیدارم می آیند، خوشامد می گویم...با اینهمه با آنها از هر دری سخنی می گویم الا از درد فقدان  مادرم...با اینهمه روزی دهها مرتبه به خودم می گویم خدایا شکر...و بااینهمه  به امید پایان زودهنگام شبهای  سیاه تنهایی ام بی مادر، پشت پنجره ها، برای کبوتران نیامده ای که عطر پرواز او را با خود دارند، باز، خرده نان می ریزم.

چهارم آذر 1392