تازه به خانه رسیده ایم و من و میم هردو از دست همان همراه بداخلاق همیشگی، کلافه. با او به فیلد که نه، انگار به جهنم رفته بودیم از بس که عاصیمان کرد...

خوبی اش این بود که اینبار، میم همراهم بود و همدردم و او،نوبتی یا مرا آ زار می داد یا او را نه اینکه تمام وقت مثل ماموریت قبلی بیخ ریش من مانده باشد. سرچهایمان در ناحیه ی دره ی هملون بود. نزدیکی غار، زن صخره نوردی از صخره  پایین افتاده بود. عصا و تجهیزات همراه بداخلاق، اینجا خوب به کارمان آ مد و او هم با دیدن گروه صخره نوردی،کمی تغییر خلق و خو داده بود. اما به محض انتقال مصدوم و خلوت تر شدن سرهایمان، توقعهای همیشگی اش را از نو شروع کرد. همه جا خودخواهانه دلش می خواست حرف، حرف او باشد. ما سه نفری، از پس آ ن یک نفر برنمی آ مدیم.

با این اوضاعی که پیش می رود، گمانم باید به فکر تیم دیگری برای سرچهایمان باشیم. تیمی بدون بداخلاق کوچک.

 

 

باید اعتراف کنم که گاهی حس می کنم،بزرگترین معمای زندگی ام اینست که واقعا نمی دانم با آ دمهای بداخلاق، چطور باید رفتار کرد. من همیشه تنها به دنبال تغییر و اصلاح و تربیت خود بوده ام و نه دیگران ...درحالیکه حالا حس می کنم درباره بعضی از آ دمهای بداخلاق اطرافم، مسئولیت بزرگتری دارم...زیرا بسیاری از اوقات، گناهان آ نها به پای من هم نوشته می شود. باز هم می گویم   وای از دست بداخلاقها ! آ نها معمولا همه جا در کنارت هستند. آ نها تکثیر می شوند و همینکه سعی می کنی اوضاع اخلاقی یک یا چند تن از آ نها را جایی با منطق خودت تحلیل کنی تا شاید برای بهبود آ ن به نتیجه ای برسی، به یکباره چند نفر دیگر از چندجا قد علم می کنند و با این خیال که درباره ی آ نان حرفی زده ای ناسزا نثارت میکنند و به جمع اتحادیه ی بداخلاقها می پیوندند.

برای اینکه بخندی می گویم: ای کاش می شد  بنیادی بناکرد برای مطالعه نحوه درست برخورد با آ دمهای بداخلاق و یا مایه کوبی و ریشه کنی این مرض مهلک در سطح جامعه، تا در آ ن برخورد درست در مواجهه با آ دمهای بداخلاق را بررسی کرد و درمانی یافت تا اینطور شبیه طاعون زده ها روز به روز به میزان قربانیان این بلای انسان سوز، افزوده نشود و دیگر دوستان و فرزندان طفل معصوممان هم به جرگه ی قربانیان ناخواسته اش، نپیوندند...و چه خوبست اگر تو رئیس این بنیاد بی بنیاد بشوی...:)