گاهی اوقات سکوت و تنهایی بعضی از آدمها را که می بینم، سخت دلم می گیرد. گاهی دیدن یک لحظه  تءالم در وجود مردی یا زنی، مدتها ذهنم را به خودش مشغول می کند. نمی توانم از فکر بعضی از اندوهها بیرون بروم؛ مگر آنچه را که تجربه کرده ام، دیده ام یا شنیده ام را؛ به گونه ای برای تویی که این دست نوشته ها را می خوانی،  بیان کنم که انگار تو هم همراهم بوده ای و آن صحنه را دیده ای و یا تجربه ام را درک کرده ای.

صحنه های زندگی این آدمها درست مانند پرده های متاثر کننده ی یک تئاتر، گاهی تا مدتها در ذهنت می ماند. مانند تصویری که دیشب، در  هنگام بازگشت از فیلد، در ماشین کناری و بعد، روبرویی ام دیدم.

خیلی زود می توانی خودت را جای کسانی بگذاری که در صحنه ی روبروی تو نشسته اند و نگاهشان می کنی. مرد و زن میانسالی را می گویم که در یک پیکان دهه ی شصتی سفید رنگ کهنه نشسته بودند. یکی از آهنگهای قدیمی معین، متعلق به همان زمانها یا بهتر بگویم؛ سی سال قبل  را گذاشته بودند و با صدای بلند و در سکوت و با لبخند، گوش می دادند. شیشه های خودرویشان هردو پایین بود. زن، دستش را از دستگیره ی بالای شیشه آویزان کرده بود و نگاهش که می کردی، انگار در دریای عمیق و حسرت بار  خاطراتش غرق شده بود. مرد با آن موهای سپید و چهره ی چروکیده اش، انگار سعی داشت تمام خاطرات و بغضهایش را در پیشانی فشرده شده اش دفن کند که هیچ موفق نمی شد...

خیلی سخت نبود که فقط برای لحظه ای زل بزنی به حرکاتشان و درک کنی که به چه فکر می کنند... که چقدر درد و دلتنگی را یکجا بر شانه های خود حمل می کنند و چقدر در رنجند ازینکه غرورشان اجازه نمی دهد با صدای بلند دلتنگی هایشان را آه بکشند. چه آشکار بود؛ اینکه آنان این کاست ترانه ی شاد معین را نه برای شادی دل خود بلکه به یاد شادی و شیطنت فرزندانی گوش می دادند که حالا آغوششان از آنها تهی بود.  آنها می خواستند با یادآوری خاطرات خوش سالهای گذشته شان با آن ترانه ی قدیمی و لبخند های ماسیده بر روی لب، هنوز هم جایی بین شر و شور ماشینهای لوکس و معمولی اطراف داشته باشند که صدای ترانه و فریاد شاد بچه ها و جوانها هنوز از آنها بلند بود و شنیده می شد و دل هر مادر یا پدر تنها مانده ای مانند آنهارا، سخت به درد می آورد.

می دانی به چه فکر می کنم؟!

به اینکه سرنوشت ما آدمها  بینهایت شبیه هم است و بلاشک، آنچه را که من شب پیش،  چنین دردآور  در ماشین کناری دیدم و حس کردم، دقیقا همان چیزیست که بیست سال بعد، خودم هم تجربه اش خواهم کرد؛ دلتنگی مفرط برای دوران کودکی فرزندانم و حتی دردسرها و بداخلاقی ها و شیطنتهای فراوانشان  و تلاشم برای توقف زمان و زندگی و کل هستی و خانه و لوازم و ظرف و ظروف آن، در مرحله ی کودکی و نوجوانی فرزندانم.

 همین چیزی که در خانه ی بسیاری از آدمهای پیر می بینم و همیشه برایم جای سوال بوده که چرا اینها علی رغم اینهمه مال و دارایی و ثروت، دستی به سراروی ماشین و ظروف لب پریده و حتی رنگ کهنه و پر از نقاشیهای کودکانه خانه شان نمی کشند؟!

کافی بود یک لحظه نگاهت را به صندلی های عقب پیکان قدیمیشان بدوزی تا بفهمی در آن چه می گذرد... باید خیلی کر یا کور می بودم تا نتوانم  در خیالم صدای جیغ و خنده ی چند بچه را پشت سر این پدر و مادر بشنوم ...و نفهمم که مادر غمگین ماشین کناری، در کنار لبخند ماسیده اش بر روی گونه ها، برای چه آرام از زیر عینک ذره بینی اش اشک می ریزد...

مانند همیشه، مابین نوشتن این شبنامه ی بلند یا کوتاه برای تو گریه ام گرفت.  نه از آنرو که خیلی احساساتی ام نه...بل ازینرو که می دانم هیچ لذت و دردی درین دنیا پایدار و ماندگار نیست. ازینرو که می بینم چقدر آسان قدر و ارزش شادی ها و چیزهای ارزشمند زندگیمان را لابلای غمها و غصه های بیهوده و پوچ از دست می دهیم... 

 باید قدر زندگی ام را بدانم...قدر تک تک لحظات با هم بودن را... و این تلاش همیشگی ام برای دیدن و خوب دیدن، جایی برای یادآوری  غصه ها و ناراحتی ها و دلخوریهای مشغله هایم، باقی نمی گذارد.

باید قدر زندگی را بدانی...باید قدر تک تک لحظات شیرین باهم بودنتان را بدانی...و این تلاش همیشگی ات برای دیدن و خوب دیدنت، نباید  برای یادآوری غصه ها و کاستی ها و مشغله هایت...جایی باقی بگذارد.