بیابانی که به وسعت ابدیت جا دارد..بیابانی که عظمت برهوت بی پایانش رعشه بر اندامم می اندازد... بیابانی که نمی دانم چرا...ولی هیچ راهی به آ خر این دنیای مخوف ندارد...می ترسم ازین  رویای خدا که بخواهد بشر را در یاس و تنهایی روحش بی نجوای سرابی حتی.. باقی بگذارد...من می ترسم از حجم دعاهایی که هیچ راهی به پایان این کابوس تلخ ندارد... هر ازگاهی کورسوی امیدی از جایی می وزد که با طوفان عربده ای نابهنجار...خاموش می شود...پشت چشمهایت چه داری ای فاخته...در دستهایت چه داری ای گل مرداب؟... در نجواهایت چه داری ای جوبار...در فکر باکره ات چه داری ای سار؟!... چیزی بگو که تا جهان، جهانست...از مستی رویایت به رقص آ یم...که دستهایم و قدمهایم فواره زده اند در التهاب ندانمها...راهی که به سمت آ سمانم نیست...زخمه ی  سنگها را چه سود...

 

راشین گوهرشاهی.