احساس می کنم اینبار، دستهایش را از خاک بیرون می آورد. خاک را از دامان سپید یا رنگی اش می تکاند. کمی کنار قبر گود افتاده می نشیند، دستها و پاهایش را کش و قوس می دهد...آنوقت می گوید:" بروم کنار بچه هایم...یلداست".

احساس می کنم که بوی عطر خاک از سراپایش به مشام می رسد.انگشتهایش در سرما یخ زمی زنند و کبود می شوند. احساس می کنم که به آب و هوای زمینی، دیگر عادت ندارد. کمی لرزش گرفته اما با شوق می آید...می آید کنار بچه هایش ، می نشیند و لبخند می زند: یلداست

هرجا که تصویر تکه اناری را می بینم شکافته، هرجا که زمزمه ی وقوع یلدا یی را می شنوم، یاد نبودنش می افتم. هرگز نتوانسته ام بر خلاف تلاشم  درد فقدان یکی را با بودن دیگری، پر کنم. هرگز نتوانسته ام  بر خلاف تلاشم، وقتی یکی دیگر نیست، دیگری را به جایش بنشانم.  تنها نبودنها را باور کرده ام و قلبم مانند سیبی گاز زده، برای همیشه نیم خورده مانده است.

دلم تنگ شده برای  اینکه یک بار دیگر خوابش را ببینم. یک بار ببینم که از همانجایی که هست، رو به من می کند و حرفهای دلش را می زند. مادرم اما  سکوت کرده. حتی در خوابهایم هم  با من هیچ نمی گوید. 

بعد از تو جهان دلخوشی ها خوابست...