دیگر حالم از بازیهای  مسخره و شوم  این آدمها بهم می خورد. بازیهای دوست داشتنش. طعم خفه ی تنها ماندنش.سعی میکنم زیر بار ندانم ها طاقت بیاورم... با چه کلامی باید به دستهای خودم امید دهم... دستهایم خشکیده اند و فقط دلشان می خواهد بمیرند. خدا همه چیز را می بیند. فیلمها و کتابها  روی سرم آوار می شوند. مدام از این کتاب به آن کتاب می روم یا  ازین فیلم به آن فیلم می خزم... تا دیو خفته ی احساتساتم هوای تو را به یادم نیاورد...  سوگ رها شدگی هیچ رهایم نمی کند. اینکه در خفقان آورترین فضا بخواهی با تمام وجودت فریاد بزنی تا حضورت را برای کسی که نیست ثابت بکنی...کسی یا کسانی که سالهاست از تو گذشته اند. عنکبوت نیستم تا بتوانم آدمها را یکی یکی در بند کنم...پروانه هم نیستم تا بتوانم مثلا گرد شمعی تا ابد بسوزم و بسازم. آدمها دیگر دارند  با این نازها و افاده هایشان حالم را بر هم می زنند. با این بیهوده از هم بریدنهایشان. نمی توانم رابطه ی خودم را با آنها که دوستشان ندارم درک کنم. نمی توانم رابطه ی خودم را با آنهایی که دوستشان دارم و دوستم ندارند، درک کنم. ارتباطم با آدمهای دورو برم  که نه دوستشان دارم و نه دوستشان ندارم، در حد  انجام وظایف و تکالیف مانده  است. شاید همه را دوست دارم. اما نه آنقدر که این دوست داشتن، به وجد بیاوردم تا بتوانم در شعرها و متنها و نقشهایم بی خودانه برقصم.

تو خودت را از من دریغ کرده ای. به گناهی که نمی دانم.

نمی دانم شاید من هیولا هستم.

اما هیولایی که تنها خودم را خورده ام...خودم را تکه تکه کرده ام ..قلب و مغز خودم را و دستهای خودم را. حالا نه جایی می روم و نه جایی نمی روم. نه کسی را می بینم نه کسی را نمی بینم. نه آدمی را دوست دارم نه آدمی را دوست ندارم. تمام زندگی ام شده محو چراها و چه فایده ها. برای بودن و داشتن و خواستن و دوست داشتن دیر است. بی تو همه چیز زندگی ام در حد متوسط مانده است. در خلسه نامنتهای یک خواب زمستانی. همین حالم را بهم می زند. من این حد متوسط بودن را دوست ندارم. چقدر دلم برای رقص باساز تو تنگ است. رقص مابین خط خطی های دفتر نقاشی ام و یا کلماتم. تو حق این رقصیدنها را با نبودنهایت از من گرفته ای. دیگر  خودم را حتی از خودم پنهان کرده ام. سخت قلبم را شکسته ای. برایم اهمیتی ندارد فردا که می وزد، در سنگلاخی کدام کویر، باران می شوی....می خواهم به یادت بیاورم که حق زایش سبزه ها را از انگشتانم گرفته ای. چه فرقی می کند برای باران که اگر باران بود، دشتهای تشنه را به لجنزارها و دریاها ترجیح می داد...تو اما بارانی هستی که فقط حوض دریا را برای باریدن انتخاب کرده ای. یادت باشد که اینگونه است اگر زمین سرشار از قحطی می شود...دشتهای سر سبز و پر حاصل؛ خشک. همیشه یک جایی یک کسی خودش را از اهلش دریغ کرده است.  برایم چندش آوراست که از عشقهای پوچ و تهوع آور و آلوده حرفی به میان آورم. من فقط یک همراهی صرف برایم بس بود...یک همراهی انسانی.  حیوانها را گذاشته بودم که در لافهای عاشقانه شان  حیوانی بکنند...من سیرابی روحم را از سرچشمه ی مهری می خواستم که تو اهلش نبودی. یادت باشد که گناه قحطی دشتهایم گردن توست. وقتی باران باشی و نباری، حق اینست که آتش صاعقه ای دامانت را بسوزد. خانمانت را بسوزاند. هرچند هرگز من این را نمی خواهم...که صاعقه دشتهای شعر مرا هم خواهد سوخت. دیگر شعر نمی توانم بگویم. و این گناه تو نیز هست.دلم می خواهد آنقدر سیلی ات بزنم که از لابلای انگشتانم خونت جاری شود. این عصیان دستهای منست. در انتقامشان از ننوشتنهایی که حقشان بود. از رقصیدنهایشان بر واژه های لعنتی  شاعرانه که حقشان بود. و بارانی که نبارید؛ حق روییدن را از آنها دریغ کرد. من به خون بارانت تشنه ام. 

 

 

ببین! 

دارم بی تو

روی دو بالم راه می روم!

 

راشین گوهرشاهی