می خواهم بخوابم اما هیچ خوابم نمی برد...می خواهم کتاب بخوانم... نامه ای از جلال آ ل احمد را...اما حوصله اش را ندارم.

امشب، عکسهای قدیمی مادرم را نگاه می کردم. پاکی و برازندگی بی حد و حصرش را...چه اینکه مادرم زیبا زندگی کرد. 

تصویر سیاه و سفیدی ازو که با عینک آ فتابی همیشگی اش با برادر بزرگم که آ نوقتها هنوز کوچک بود، بر روی یک اسب نشسته...و یا بر سر یک سفره قدیمی با خواهرانش و بچه های خواهرانش و کودکی ما، با آ ن ژ اکت زیبای زرد رنگ و سربند سرخ بوته منجوق  دار دلربایش..و یا ایستاده در غار علی صدر با مانتوی سفید و شال سیاه و غرور و رضایت بی مانندی خیره  در چشمهایش؛ در کنار جوانی پدر.

آه که آ ن روزهای بی بازگشت را چه بی بهانه از دست داده ایم...روزهای باشکوه غرور و متانت را...روزهای موفقیتهای پیاپی در درس و هنر به خاطر تشویقهای هر روزه ی دو فرشته زمینی؛ مادر و پدر.

یادم است؛ خیلی از روزها پدرم و مادرم برای اینکه کدامشان برای موفقیت درسی ام دعا و آ یه الکرسی بخوانند و در اولین جرعه های پیاله ی  آ ب روزانه ام بدمند، بحثشان می شد...عاقبت گاهی نوبت پدر میشد و گاهی مادر...و من چقدر احساس نیک بختی میکردم از دریافت اینهمه عشق...عشقی که گمان می کردم تا آ خر عمر از آ ن برخوردار خواهم بود

و خیلی زود............................... دیگر نبودم!

حالا چشمهایم سنگین شده اند و پلکهایم، می دوند که بخوابند.

خدایا...

به مادرم بگو که  به خوابم بیاید و برایم دعا کند...

دلم برای بوسه هایش چه سخت...

تنگ شده.