همیشه یک نفر در ذهنم دارد چیز می نویسد؛ چه وقتی که عین  حالا نشسته ام و روپوش شکافته ی مدرسه ی مهدیار را می دوزم، چه وقتی که در کابینتهای آ شپزخانه به دنبال شیشه ر وغن یا دارچین  می گردم، چه وقتی که کاسه های شیشه ای چرب  را توی هم می چینم، چه وقتی که برای روزهای سرماخوردگی بچه ها، سوپ می پزم یا که نه، بعد بوقی پای تلویزیون  نشسته ام و فیلم های دلخواهم را که خریده ام ،  میبینم؛ همیشه یک نفر در ذهنم دارد چیز می نویسد.

چه وقتی که گلدانهای پلکان را آ ب می دهم، چه وقتی که دوتایکی سی و هفت  پله ی منفور را تا طبقه ی سوم، بالا می روم، چه وقتی پشت فرمان می نشینم و عینک آ فتابی ام را می زنم،چه  وقتی که لباسهای نشسته را توی ماشین شستشو می،چپانم، همیشه یک نفر در ذهنم چیزی می نویسد. یا رشته های نانوشتنی احساس و قلبم  را به هم می تابد و طناب دارم را می سازد ؛ و من فکر میکنم اگر نتوانم گوشه ای بنشینم و چیزی بنویسم، تقریبا مرده ام.  

چهدلم می خواهد لحظات زندگی ام را در کلمات نوشتنی ام نقاشی  کنم...چه دلم می خواهد کمی میان واژ ه هایم ، رنگ آ رامش را بو کنم...چه دلم می خواهد بنشینم لابلای جملاتم با یاد تو تاب بازی کنم.. اما حیف که در اتاق تنهایی ام، هرچه آ واز بخوانم آ وار می شود بر سرم...حیف... حیف که همیشه لاشخورها، در کنار اجسادی که دارند، از تنهایی جان می کنند، می پوسند، آ نقدر باحوصله  در سکوت می مانند، که آ دم از تنهایی دق کند و بمیرد...هرچه در برابر پای افلیجشان در آ رزوی  همراهیشان به خاک بیفتی.. هرچه  التماس کنی...هرچه جامه چاک دهی و از زجر تنهایی شیون سر بدهی، آ نقدر بی خیال می ایستند و به جان دادنت خیره می شوند و هیچ نمی گویند، که آ خرین نفسها در سینه ات بگندد و متعفن شود...حیف...حیف که تنها آ ن زمان که دندانهای عفونیشان حلق بی نفست را می درد،  درک میکنی در تمام روزهای غم انگیز تنهایی ات، هیچوقت تنها و بی آ نها  نبوده ای. آ نها نرفته بودند...آ نها ایستاده بودند...در تاریکی ریشه دوانده بودند؛ مشق تو را می نوشتند تا تو تمام کنی . تا باقیمانده دستهایت خوراک آ نها بشود...که همیشه یک گرگ زخمی، میان قبیله ی گرگها، به اندازه ابدیت؛ تنهاست.

 

ویرایش نشده