صدای تیک تاک ساعت شماته دارم، تنگ کوچک ماهی قرمز، صندلی خالی روبرویم و شمع روشنی در کنار دستم. قندان چینی قدیمی گل سرخی، و صدای دیکته نوشتن احمدرضا. اینها چیزهای ساده ایست روبروی من، پهن شده در خلوت طلایی من، که اگر جایی دیگر، از زبان کسی دیگر بشنوم، گوشه ی لبم را بالا میکشم و نیشخند می زنم به اینکه برای فضاسازی داستانش چه اشیای شاعرانه ای را گرد هم آ ورده. اما طفره نمی روم...اینکه در عالم واقعیت،  چیزهای زا ءد دیگری هم هستند که این چشم انداز چشم نواز  روبروم را برهم می زنند و آ نهم یک پرتقال بزرگ است در یک نایلون بیرنگ، یک فلاکس چای نقره ایست در کنار تنگ ماهی، و لیوان شیشه ای خالی  میم، که هنوز ته مانده ای از چای سبز را در خود دارد. مثل همیشه پشت میز چوبی آشپزخانه نشسته ام زیر نور ملایم هالوژنهای زرد و دل آزرده از رنگ سفید چراغهای کم مصرف پذیرایی که حتی نورش از همین دور، زننده و دل آزارست. اگر دست من می بود، در آرامش شبهای خانه گاهی فقط آباژورها را روشن می کردم...یک موسیقی ملایم می گذاشتم و منتظر می ماندم تا لحظات خستگی ام، اوقات  فرسودگی شان را بی اضطراب طی کنند و به خوابی آرام  می رفتم.

بلند میشوم و تمام حجم نبایدها را از چشم انداز روبرویم حذف میکنم. می گذارم که زندگی، رقص خودش را بکند میان سنبلهای شاعرانه ی روی میز من. شعله ی آ تش، بر روی شمع سرخ رنگ زمخت، آ نچنان کم رمق و بی جانست که هیچ حس و حال  شاعرانه ای را در روحم ایجاد نمی کند...شمع سرخ رنگ ده سانتی را برمی دارم و پشت و رو می کنم تا پارافینهای مایعش در شمعدانی سیاه بریزد، شاید شعله اش رمقی بگیرد. 

لحظه های بکر زندگی ام را دوست دارم. تنگ کوچک ماهیانم را. مرغ کوچک ساعت شماته دارم را که مدام بر روی زمین توک می زند...و صدای مشق نوشتن احمدرضا را که گاهی از میان صدای خالص تفکر یخچال، سر در می آ ورد تا یادم بیاورد روزهای ناب کودکی ام را که مثل باد گذشتند...که مثل باد می گذرند...و چند وقت دیگر، احمدرضا هم که بزرگتر بشود، خانه، از  سکوت چهار بزرگسال دیگر،  به بهت فرو می رود. فکر می کنم به ساکنین قبلی این خانه...آمدو شدهایشان...بودنها و نبودنهایشان...حرفها و نجواها و رقصها و عاشقانه هایشان...غمها و خنده ها و اشکهایشان...و مخصوصا به بچه ها؛ به بچه ها فکر می کنم. اولین بچه هایی که پانزده سال پیش، کودکیشان را بر درو دیوار این خانه نقاشی کرده بودند؛ مانند بچه های من. حالا این بچه ها ی من...پانزده سال دیگر...وفتی که پا به سن میگذارند، وقتی که سبیل و ریش در می آ ورند و  قیافه هایشان خواستنی می شود، وقتی که دل دخترهای شهر برایشان می تپد و زیبایی تحسین برانگیرشان هر مرد و زنی را به خود مجذوب می کند، آ یا من در کنارشان خواهم بود؟!

یخچال از تفکر می ایستد. سکوت می کند. صدای تیک تاک ساعت در سرم می پیچد و صدای مشق نوشتن احمد رضا که با خود می خواند و می نویسد:

" ما... کتا....ب...می خوانی.............م"

آ... نها کتاببببب....می... خوا....ننننننننند.اممممروز...چه کسااااانی...راااادیدییییید؟چه....کسانی را...بیشتررررررردووووووست داریییید...؟