این  ابر خاکستری بی رمق، که به زور باد؛ خودش را به این طرف و آن طرف می کشد و تا بخواهد دستش را و پایش را جایی بند کند، هزار تکه می شود و سرش از تهش در می آید و یک لنگه پایش، جلوی مژه های چشم چپش را می گیرد،  نمی دانم با چه جسارتی روبروی  صورت خورشید نشسته و رنگ رخسار طلایی اش را مات کرده است!

من، وامانده در مکث چند لحظه ای تردد خودروها،  تکیه داده به شیشه ی ماشین،  خیره به آمیزش رنگها یی بودم که یک درخت کاج را در حاشیه ی اتوبان، از زرد سفید تا سبز سیاه، تغییر ماهیت می داد.

در ذهنم خاطرات تو را.خودم را.مادرم را. مرور می کردم. اینکه اگر آدمی مادر یا فرزندش را از دست بدهد، انگار قسمتی از پیکرش را برای همیشه از دست داده است. بعد از آن، شکل آدم تغییر می کند. تمام ماهیتش تغییر می کند. درست مثل همین کاجهای داغ دیده.

فرزندی که مادرش مرده است، یا مادری که فرزندش مرده است، انگار برای همیشه تکه ای از روحش...وجودش ...بدنش...که هنوز به او متصل است؛ به زیر خاک رفته است. انگار دستش را چشمش را و یا یکی از اعضای بدنش را هم با جسد مادرش زیر خاک پنهان کرده اند و حالا او مجبورست با بقیه ی بدنش روی زمین بقلتد و   نعش خودش را بکشد. راه برود. با هزار زجر و زور از این طرف به آن طرف بدود و در تمام لحظات زندگی اش هم یک طورهایی حواسش به این باشد که تکه ای از بدنش  زیر خاک رفته است و دست می کشد تا بقیه ی بدنش را هم با خود به زیر خاک ببرد. مراقبست مبادا آرامش آن تکه ی جامانده زیر خاک را بر هم نزند. گاهی دلش می خواهد برای آن تکه ی دفن شده لالایی بخواند. مشتی از  خاک  روی قبر بردارد و در جیبش بگذارد و هرجا که میرود و با هرکی که  دمخور می شود، در اتوبوس، مترو...اداره  و مغازه ...بایستد جلوی ابن مشغله ها و مشتش را در بیاورد و خاک کف دستش را  نشان آنها بدهد و بگوید: "...آقا...خانم...این مشت خاک را که می بینید؛ تکه ای از تن مادر منست. قرارست به همین زودیها، منم پیشش بروم. گمان کنم اگر مادر شما هم روزی بمیرد،  شما هم دلتان بخواهد روزی پیش مادرتان بروید یا چه می دانم...چه دلتان بخواهد و چه نخواهد، مثل مادر من، مثل من، روزی به اجبار بروید پیش مادر بزرگتان...یا شاید مادر مادربزرگتان...به هرحال چه قرار باشد من و شما پیش مادرمان برویم یا پیش مادربزرگ و مادر مادربزرگمان، فرقی نمی کند. مسئله ی اصلی اینست که یادمان باشد  ما هم قرارست خیلی زود پیش آنها برویم. کسی زمانش را نمی داند. اما بی تردید، خیلی زودست."

نمی دانم آدمهایی که این صحنه از نمایش زندگی یک مادر مرده را می بینند، پیش دل خودشان چی فکر می کنند. شاید فکر کنند که این مردک...یا زنک...از شدت غصه دیوانه شده ...شاید هم نه! کمی سر عقل بیایند و ذره ای از اندام آ ینده خودشان را در همین یک مشت خاک کف دست من یا او ببینند و لبخندی حزن آلود بزنند و بخواهند از شدت قلیان احساس، رویش را ببوسند. اما باز هم هیچ فرقی نمی کند. کی می تواند مدام در ذهنش این جمله را نشخوار کند که:" من قرارست خیلی زود بمیرم...ما قرارست خیلی زود بمیریم...او قرارست خیلی زود بمیرد... "و دست ازین بازیهای مزخرف قهرها  و آشتی ها و زرنگی ها و طمع ورزیها و  کلاه برداریها و  رقابتها  و دلخوریها  و ها و ها و ها..بردارد؟!

گمانم هیچ کس!

حتی من.