روزی با تفنگش می آید و در جهانی بی نقطه شکارم می کند. چه اهمیت دارد اگر آن روز من یک پلنگ وحشی باشم یا یک گور یا یک یوز ؟! مهم اینست که من پلنگ، یوز یا گور شکار شده روی چهار پای علف خوار یا گوشتخوارم می ایستم و زل می زنم توی چشمهایش و می گویم: هی رفیق! بالاخره این تفنگ، آوار شد بر سرت! حالا بایست و تماشایم کن.

آنوقت از مسیر گشنگی ام بزاقی را قرض بگیرم، از خوی  درندگی ام، دندانی را، و بخواهم هضمش کنم در ازدحام کوله و کفشها و اشیای چرمی و نایلونیش. 

او گمان کند که من مرده ام. مرا بردارد و ببرد برای سلاخی. گوشتها و  استخوانهایم را بسپارد دست تیزاب و پوستم رابه  یک طاقه  فایبر و پلکسی. یا بخواهد  از خاطره شکارم تروفه ای بسازد  و بگذارد گوشه  موزه ای و یا پوستم را بر تابلویی بکشد بسپارد به فروش. به هرحال گمان کند که من مرده ام. اما من دندانهایم را فرو برده ام توی حلقش. جگرش را از جا کنده ام و قلبش را مالامال از سرب کرده ام. او دیگر به جویدن خودش عادت می کند. انگشتهای دستهایش را یکی یکی می جود. چشمهایش را از حدقه در می آورد و می بلعد . از تشنگی له له می زند و هیچ آ بی سیرابش نمی کند. قلبم در دل سنگش به تپش در می آید و آنچنان می تپد که از تلنگر هزار اضطراب بدتر است...او هیچوقت نمی تواند مرا از خودش بیرون بکند. من بر شقیقه هایش پنجه می کشم. دلش را ریش ریش می کنم و با هزار خروار طلا هم نمی تواند دیگر آن آرامشی که قبل از کشتن من داشت، در خودش بازیابد. از صدقه سری من، شاید برای خودش پولی بهم بزند اما، دیگر نمی تواند. خدا می داند دیگر نمی تواند تا زمانی که با تبر سر خود را قطع نکند و خونبهایم را به جنگلهای شمال نپردازد، بوی آرامش را بشنود.

 

راشین گوهرشاهی