بر روی برفها، نمی دانم چرا، کلاغی به دنبال خرگوشی می دوید.  تکانی که خوردم، خرگوش از دویدن ایستاد و  پشت بوته ی خار ی خشک، پنهان شد. اگر برفی نبود ، رنگ خاکی اش او را خوب با رنگ زمین حل می کرد . اما سپیدی برف، هیچ راه پنهان شدنی برایش  نگذاشت.

برف که می بارد، انگار خدا دستهای سپیدش را سمت زمین دراز می کند. دانه های برف که روی سر و شانه ی آدمها می نشیند، انگار خدا دارد آرام دست بر سر و شانه بنده هاش می کشد و می گوید؛ سلام رفیق... .

اگر سردم نباشد و بتوانم دستهایم را از شکاف جیب پالتو بیرون ببرم، به محض اینکه دانه های برف،  با لطف و نرمی  بر روی دستانم می نشینند، حس می کنم خدا دستم را  در دستانش گرفته است:

چه تفکرات بچه گانه ای!

 

به خاطر دارم وقتی که شش ساله بودم به چنین حرفهای کفر آمیزی با نفرتی کودکانه می خندیدم.  آنوقتها اگر یکی از هم کلاسیهایم شبیه همین حرفها را پای گوشم می گفت، شاید با خنده و بدجنسی، حرفهایش را برای بزرگترهایم بازگو می کردم تا بدین ترتیب عاقل تر بودن خودم را و بچه بودن هم سن و سالهایم را به رخ آنها کشیده باشم! مثلا یادم است مریم ر،نه! مهناز ر. نمی دانم اسم کوچک دوستم مریم بود یا مهناز. فقط می دانم ر. بود و خواهر بزرگش در کمیته ی اول انقلاب شراب خواره ها را شلاق می زد. به هرحال این دوستم مریم یا مهناز ر. که من خیلی از خواهر بزرگش چون آدمها را شلاغ می زد می ترسیدم،   وقتی که شش ساله بود و ریز نقش، با آن ابروهای بهم پیوسته و صورت کوچکش،یک روز  توی حیاط مدرسه ایستاد و با ایمان و اعتقاد کامل بهم  گفت: خدا آمده توی خانه ی ما .

با بدجنسی ازو پرسیدم : هه مگر می شود! حالا خدا دارد توی خانه ی شما چکار می کند؟! و او با سادگی یک کودک شش ساله پاسخ داد: خدا توی خانه ی ما  خوابیده! دوتا پوتین سیاه هم دارد!

آنوقت شروع کردم به هو کشیدنش که مگر می شود خدا شبیه آدمها باشد و برود خانه ی کسی یا آنجا بماند و بخوابد؟!

دوستم تاکید داشت که راست می گوید و آخرش هم وقتی دید نمی تواند مرا متقاعد کند، با نارضایتی راهش را گرفت و رفت.

تازه حالا، بعد از سی و چند سال زندگیست که می فهمم خدا در عین عظمتش خیلی وقتها به اندازه ی فهم بشریت کوچک می شود. او صمیمیت را دوست دارد و در باور هرکسی به اندازه ی وسعت دید او می گنجد. حالا بعد از نزدیک چهل سال زندگیست که منهم دارم این جملات کودکانه را می نویسم که  خیال می کنم خدا  با نوازش برفها روی شانه ام می زند و می گوید هی رفیق! حالت چطورست؟! و خودم هم شدیدا ایمان دارم که حرفهایم درست است. حالا اگر برای کودک شش ساله ی خودم شبیه این حرفها را بر زبان بیاورم، اگر کمی شبیه خودم باشد،  در این سن و سال، به  حرفهایم خواهد خندید و از من بدش خواهد آمد: یا بدتر از آن؛ حرفهایم را باور خواهد کرد و خیال خواهد کرد که خدا شبیه انسانها با دستهایش بر روی شانه ی کسی می زند! و آنوقت این منم که باید ساعتها وقت بگذارم و حرفهای خودم را انکار کنم و بگویم که دروغ است! 

نمی دانم...نمی دانم چه بگویم! لطافت خدا را با هیچ کلامی نمی شود وصف کرد. کلمات زمینی برای وصف مهربانی خدا کمند...کوچکند...و برای کسی که می خواهد دغدغه  عشق او را در سر بپرورد، گاهی حرف زدن سخت می شود. حرفهایش تماما بچه گانه می شود! آن وقت هر حرفی که بزند دیگران به او ممکن است بخندند. مثل همین امروز. همین امروز صبح. در عالم قشنگ خودم بودم که همکاری از من چیزی پرسید. فکر نکرده پاسخی دادم که اصلا نمی دانستم چرا گفته امش. چیزی را که گفتم، جز حقیقت نبود. اما می دانستم حقیقت را همه جا نباید گفت. گاهی همین حقیقت را گفتن، برای آدم مایه مضحکه می شود و دست گرفتن. اما نمی شود آدم وقتی فکرهایش جایی دیگرست، در یک آن که کسی چیزی ازو می پرسد ، فکرش را جمع کند و از روی سیاست جوابی را به او بدهد که نه حقیقت باشد نه دروغ تا نه سیخ بسوزد نه کباب. و اینطور می شود که آدم گاهی می بیند موقع فکر کردن بهتر است روی پیشانی اش با تیتر درشت بنویسد: من در حال فکر کردنم! لطفا از من چیزی نپرسید!

 

ویرایش نشده