آدم هرچه بالغ تر می شود، هرچه فهم و درکش از عمق هستی و کائنات ژرف تر می شود، بیشتر خودش را جمع می کند و کوچک تر و کوچک تر می شود. این اتفاق غریبی نیست.  اصلش اینست که  یک بشر در نهایت باید آنقدر  کوچک بشود که فقط در یک کلمه جای بگیرد:"انسان".

گمانم، روال طبیعت درباره من نیز  همیشه روندی معکوس را دارد. من هم به مرور دریافته ام که مانند خیلی از آدمهای دیگر شبیه خودم، که فقط آرزوی پروازی دور را در سر می پرورانند، هرچه به عدد عمرم اضافه تر می شود، بر خلاف آن قدیم ترهایم، کوچک تر و حتی کودک تر می شوم و  زندگی و اجزای مهم آن یکایک، جدیتشان را در برابر چشمانم از دست می دهند.

مثلا اگر در بیست و دو سالگی آنقدر بزرگ شده بودم که دلم می خواست جدی ترین کارهای جهان را انجام بدهم و بزرگترین قله های دنیا را فتح کنم، اگر به تمام اشیا و اشخاص دورو برم با منطق ریاضی و ژرفنای فلسفی نگاه می کردم، اگر آن موقع ها بنا به خاصیت خشک و متعصبانه ی ذهنی ام و فرصتهای بدست آمده دوران دانشجویی، فقط با نویسندگان بزرگ، نقاشهای معروف و استادان عالی رتبه دانشگاه حشر و نشر داشتم و خودم را در حد آدمهای عادی نمی دیدم، و مدام در پشت تریبون انجمن و بسیج حرفهای قلمبه سلمبه و روشنفکر مابانه می زدم و  می گفتم دانشجو باید فراجناحی عمل کند و قربانی مرزبندی های احمقانه ی سیاسی نشود، در کلاسهای مختلف نقاشی تدریس می کردم و با برگذاری نمایشگاههای مختلف هنری، تلاشم این بود که خودم را به عنوان انسانی متفاوت و ابر انسان، به  جهان اطرافم معرفی کرده باشم،  ولی حالا که سی و هشت سال دارم، دیگر هیچ کرسی یا سمتی...هیچ حرفی...هیچ نوشته یا منطقی برایم جدی  و قابل اهمیت نیست. همه چیز  و همه کس  حتی "خود " آن روزهایم به نحو مضحکی ابهتش را در نظرم از دست داده است. حالا توان آن را پیدا کرده ام که در برابر هر فرد یا منزلتی، در همان نگاه اول، آن روی سکه اش را هم که مرگ یا سقوط و فراموشیست، ببینم. مخصوصا آدمهایی که احساس می کنند خیلی مهمند، بیش از دیگران در نظرم رنگ باخته اند و وجودشان برایم سوژه ای جذاب می شود برای ترحم.

درعوض، چیزهای کم مایه ی زندگی دربرابردیدگانم ارزشمند تر شده اند: سبزی و عطر برگ تازه ی یک گل شمعدانی، طراوت و عرق سبز یک گل یخ، طعم ملکوتی برگهای خاکستری رزماری، بوی خوش لیمو و بخار چای، بارش دانه های شش گوش برف بر روی دستهام، ابهت انعکاس تصویرم در یک قطره ی کوچک آب، کارهای کوچکی مثل دادن عروسک جیبی به یک دختر دوره گرد دست فروش که همدم تنهایی هایش باشد. یا پشت چراغ قرمز، با صدای بلند  خطاب به دخترک گل فروش دیگری که دستهایش از سرما یخ زده  این جمله را گفتن  که:"خیلی دوستت دارم دخترم"...

با اینهمه از هر کرسی و پستی استفاده می کنم برای خیر رساندن به آدمهای بیشتر و با تمام وجود و صادقانه بهترین کارها را رای بهبود هر وضعیتی رقم زدن. برای انجام کارهای خوب، معطل هیچ فرد و هیچ موقعیتی نمی مانم. سریع آستینهایم را می زنم بالا و شروع می کنم به برداشتن سنگهای کوچک و بزرگ. این موقعیت جالب آدمها را دوست دارم: اینکه آنها همیشه در برابر کارهای کوچکی که گمان می کنند وظیفه ی دیگران است، احساس ضعف می کنند. آنها همیشه منتظرند تا آدمهای بزرگی بشوند و آنوقت کارهای بزرگتری بکنند.  آن وقت نتیجه ی انجام همین کارهای ساده و ظریف در برابر چشمهایشان  چه می شود: این یعنی  واداشتنشان به تحیر در برابر لذتهای غیر مترقبه ای که از انجام زود هنگام کارها  دریافت می کنند و تشریک مساعیشان با احساس لذت انجام یک کار گروهی نشاط بخش.

هیچ کس در این دنیا نیست که نتواند اینطور کارها را حتی به تنهایی، انجام دهد...اما عجیب اینست که کمند آدمهایی که به  اینطور کارها را با توجه به استطاعتشان اهمیت  می دهند تا با بذل عشق و محبت دنیا را جای بهتری برای زیستن کرده باشند. حتی اگر هیچ شغلی نداشته باشی، باز لذتهای بزرگی هست که فقط با کارهای کوچک تو قابل آفرینش است. فقط کافیست مثل رود در گذر باشی و به آنچه که از زندگی دریافت می کنی، دلبسته نباشی و بخواهی دیگران را هم در داشتن و دست یافتن به آن شریک کرده باشی.

به اطرافت نگاه کن! اگر قرار بود خورشید نورش را فقط برای خودش نگاه دارد، رود و دریا آبش را فقط برای خودش، ابرها فقط بخاراتشان را در خود نگه می داشتند و میلی به بارش نداشتندو...آنوقت چه اتفاقی می افتاد؟ انسان هم جزوی ازین طبیعت است و باید مانند همه ی اجزای طبیعی، جاری و ساری باشد و بی غل و غش و بدون تقاضای پاداش، فقط ببخشد و بگذرد ...آنوقت، زندگی را به کمال زیسته است.

ماهی فقط یک بار و شروع یک ماه مالی خوب بعد از گرفتن حقوق با مثلا با بخشیدن یک تراول کوچک پنجاهی به پسرکی که در بین آشغالها به دنبال ظرف های پلاستیکی می گردد...و یا دادن یک جفت دستکش و یا یک جفت کفش سالم به پسرکی دیگر. و یا اینکه به بازار بروی، عروسک کوچک زیبایی برای دختری که نمی شناسی بخری، و یا حتی عروسک خاک گرفته ات را برداری و بتکانی و نازش کنی و آنوقت، به دخترکی فقیر بدهی که همدمش باشد. یا به هرنوعی که بتوانی خوشحال کردن اطرافیانت با هر کار کوچکی که منجر به تحیرشان می شود. و یا حتی محض تفریح، شوخی کردن و سر به سر گذاشتن  و گاهی دست انداختن ترحم آمیز آدمهایی که خود را خیلی بزرگ می دانند و می خواهند نسبت به تو فخر فروشی کنند و خود را برتر از تو ودیگران بدانند و  مهمتر جلوه کنند. اینکار تو هم موهبتی برای آن دیگران محسوب می شود تا بدانند تبختر و فخر فروشی، عاقبتی غیر از مایه ی لبخند دیگران شدن، ندارد. با آنها شوخی کن. سربه سرشان بگذار، اما فقط جلوی رویشان. درست مانند کودکی که برایش هیچ فرقی بین پادشاه و گدا وجود ندارد . 

اینها رفتارهای کودکانه ایست که من هم  هرچه بزرگتر می شوم،  بیشتر در وجودم شکل می گیرند. هیچ ابایی ندارم که به سبب اینها، کم کم  از زندگی جدی آدمها، کنار گذاشته شوم. من به دنیای دیگری تعلق دارم که سراسرش نور است و رضایت است و لبخند و برکت و شادمانی و پرواز. من فقط اینجا یک مسافر نیم روزه ام و خانه ی  ابدی من فقط یک گور کوچک نیم در دومتریست که هرگز با هیچ کسی آن را شریک نخواهم شد. حتی با صمیمی ترین انسان توی زندگی ام.  قبل از اینکه ادعاهای بزرگتری داشته باشم، تلاش هر روزه ام دارا بودن  پندار نیک است و گفتار نیک است و کردار نیک.

خدایا!

شادی های کوچک زندگی را ازما نستان!

و چنان کن  که انسانها حضور روشنی بخش تو را

در شادی های عمیق و زیبایی ببینند

که خالصانه با دیگران مشترک شده اند.

آمین.

 

ویرایش نشده